|
گفتگوهای عرفانی |
|
خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
نادر
آرشیو وبلاگ
بهمن ۸۸
تیر ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
لینک دوستان
دلبر
نوشته های فریبا
پرواز با ساز
همه مخلوقات خدا
دلتنگیهای مادر زمین
ریرا
دوست یابی سالم
وبلاگ هاي عاشقانه
لینک امروز
تفريحات اينترنتي
آموزش طراحی وب
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
زیباترین روز

روزها از پی هم می آیند و میروند...اما تو هستی و زیباترین روز. چقدر انواع کارهای تمام نشدنی همه را سرگرم می کند ...چقدر همه چیز همه را از هم جدا میکند .این روزها مثل کرگدنی هستم که دارد آرام در علف زاری برای خودش می گردد ... بیزار از علف های تلخ ریا... بدین معنی که نمیدانم غذای آرامش روحم را کجا پیدا کنم...
ولی شاید اکنون دیگر دارم به آن پی می برم ...مهمترین چیز آنستکه فقط زیباترین روز را بیاد داشته باشم.گرچه همه لحظات بودن تو برایم زیباست...به یاد آن عکس قدیمی ات می افتم با موهایت در باد... پیچیده به دور صورت و گردن قشنگت...چشمهایت غمگین ولی زیبا هستند... مانند آن است که افیلیای هملت دارد به من می گوید ، در دنیا فریب فراوان است...
هر روز به سوئی کشیده می شویم...این زمانه همیشه سرمان را به چیزی گرم می کند... خب این خیلی هم بد نیست . در زندگی بالاخره نوعی گرفتاری هم لازمست .اما تو همیشه با وفا و یکرنگی... دوست دارم جعبه چوبی قشنگی داشته باشم که این قلم و دفتر را پس از نوشتن در آن بگذارم ... پس از نوشتن درباره زیباترین روزها ...لحظاتی که برای هرکس می توانند زیبا بوده باشند .
گفتم گاهی عوض می شویم...آدم های بدی میشویم...گرچه تو هیچوقت بد نشدی ...برای من...برای دیگران .اما هستند دور و برم که عوض شدند ... بد شدند ...رشد نکردند ...عاشقانه رشد نکردند .باور ندارند که حتی کرگدن ها هم ممکن است دارای احساس باشند .اصلا کرگدن ها برایشان ارزش دوبار فکر کردن را ندارند...چه برسد به آنکه بنظرشان با نمک بیایند . اما باز هم این آدم ها را میتوانم بخاطر زیباترین روز دوست داشته باشم...چرا که وقتی برگ های دفتر خاطراتم را ورق می زنم می بینم که روز هائی هم بود که آنها دوست داشتنی بودند ...حتی اگر در خیال من...برای رسیدن به فردا به این الهام نیاز دارم...برای فرار از بیهودگی های خسته کننده ...باور کن...
اما بر میگردم به تو که همیشه دوست داشتنی هستی و گرفتار و گاهی هم غمگین...گرچه یک غمگینی ملایم زیاد هم بد نیست . این را یک زن راهب و مهربان گفته بود...در واقع گفته بود ، یک غمگینی ملایم بد نیست اما درجائی که بعد از آن ستاره ای هم بدرخشد .بعد ها برای اینکه آن زن را از همه جدا کنند و از خودشان قلمداد شود او را قدیس نامیدند ... بگذریم...
باز هم به تو فکر میکنم...در حق تو خیلی ظلم شد...خیلی...خیلی...نمیتوانم خدایان زمین و آسمان را ببخشم ...فقط می توانم دیگر چیزی نگویم...
قلم و کاغذ را زمین می گذارم . یادم آمد جعبه چوبی قشنگی دارم...همان روزی آنرا خریدم که یکی از اولین نوشته هایت را خواندم و در آن قرار دادم . روز پائیزی زیبائی بود ...مثل روز تولدت...همین چند وقت پیش...خوشحالم از اینکه هیچوقت آنرا فراموش نخواهم کرد چرا که تو بودی و زیباترین روز ...تو هستی و زیبا ترین لحظات... باشد که هزاران ستاره در آسمان زندگیت بدرخشند...و خورشید همواره برایت طلوع کند در زیباترین روز ...
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۸ - نادر
ساحره چشم و ابرو کمانی

راه زیادی را تا آنجا پیموده و زیر سایه خنک یکی از درخت های ستبر جنگل خفته بود که احساس کرد جانورانی در حال جست وخیز برویش هستند...بچه پلنگ ها بودند...کمی آنطرف تر مادرشان لمیده بود و در کنار او مادر خودش نشسته بود...
ساحره گفت: خیلی دیر به دیر بمن سر میزنی...
یاد حرف های پدرش افتاد که گفته بود...هر چیزی در زندگی معنا و سطح انرژی خودش را دارد... گرچه ساحران شیوه جذب و هدایت انرژی کیهانی را فرا گرفته اند...
بعد پدرش در اختلافی که بین مادرش و ساحره ای دیگر پیش آمده بود جان خود را از دست داده بود .
ساحره گفت : آن سال زمانی که پدرت تو را نزد پدر بزرگ و مادر بزرگت به بیهار فرستاد ، فکر نمی کردم دیگر به اینجا برگردی...
آناند یکی از بچه پلنگ ها را بغل کرد و گفت...خوش ترین دوران زندگی ام را اینجا گذراندم...از طبیعت و حیوانات خیلی چیز ها یاد گرفتم ...همراه پدر تا اعماق جنگل پیش می رفتیم...روغن مخصوصی داشت که میگفت اگر به بدن خود بمالیم حیوانات وحشی به ما حمله نخواهند کرد...همیشه عطر و بوی جنگل برایم هیجان انگیز و فرحبخش بوده است...
یک روز قبل از اینکه ازصخره ها فرو افتد بمن گفت...مگذار ساحره ها تو را با چشم و ابروی کمانیشان سحر کنند...
ساحره کفت : فقط سحر من روی او اثر داشت...بعد نزد آناند آمد و بچه پلنگی را گرفت و به نوازش آن پرداخت...
آناند به یاد پدرش در دل گفت...شاید بهتر بود محبت و عاطفه بیشتری به او نشان می دادی...
ساحره گفت :اینقدر مثل پدرت نباش...اگر کمی هم سحر به طبیعت دوستی و افکار عرفانیت اضافه کنی جایگاه والائی بدست می آوری ...
آناند گفت : من جایگاهی نمی خواهم...این دشت ها و جنگل ها هم آزادند و صاحبی ندارند...در آزادگی می توان به آرامشی رسید که از نگین پادشاهی با ارزش تر است...
ساحره بچه پلنگ را رها کرد و بصورت ماری در آمد که در دل جنگل ناپدید گشت .
آناند راهش را از میان گل های وحشی بطرف دریاچه ای که در کنار آن با میترایی قرار داشت ادامه داد ...
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸۸ - نادر
بوسه هائی از جنس عرفان وعشق

هوای جنگل لطیف و عطر آگین بود .نسیم خنکی از روی دریاچه نیلگون بر می خاست و به درخت های اطراف دریاچه و جنگل جان می بخشید... پروانه بزرگ و زیبائی از کنارشان بال زد و گذشت...
آناند گفت : دوست دارم هرچه دلت می خواهد برایم تعریف کنی...
میترائی گفت : مگر نمیدونستی فرشته ها دل ندارند...
آناند پرسید : پس چه جوریه اینقدر مهربونند ؟
میترائی پاسخ داد: همین جوری...یه چیز ذاتیه...
آناند گفت : پس نمیتونن عاشق بشن...
میترائی گفت : همینطوره...نه عاشق میشن...نه گریه میکنن...فقط مهربونن و لبخند میزنن....راستی تو چه جوری با عشق آشنا شدی ؟
آناند گفت : مرا مادر بزرگ و پدر بزرگم که همدیگر را خیلی دوست داشتند بزرگ کردند...مادر بزرگم گرچه مسن ولی بسیار زیبا و با وقار بود و پدر بزرگم چهره ای متین و نورانی داشت...به گمانم معنای عشق را از آنها آموختم...
آنها یک شب با هم دنیای را وداع گفتند...یعنی روز بعد پس از اینکه هرچه منتظر ماندم خبری از آنها نشد و به اطاقشان پا گذاشتم...آنها را در آغوش یکدیگر یافتم در حالیکه لباس خوابی سفید مانند دو فرشته به تن داشتند و چهره شان غرق عشق و آرامش بود ...
در اینجا آناند بطور بی سابقه ای متاثر شد و اشک پهنای صورت زیبایش را فرا گرفت...بخاطر آنچه بیاد آورده بود می گریست در حالیکه میترائی صورت او را با دست های قشنگش گرفته بود و می بوسید...پیشانی اش را بوسید ...بر چشمهایش بوسه زد...گونه هایش را...سپس اشک هایش را پاک کرد و پس از اینکه آرام شد دوباره گونه هایش را بوسید و پیشانی خود را بر پیشانی او گذاشت...
آناند نفس عمیقی کشید ، چشمانش را باز کرد و خندید...میترائی هم خندید...
پروانه ای از کنارشان بال زد و گذشت...
برگ های سبز و طلائی درختان همچنان در نسیم می رقصیدند...
آناندگفت : اینگونه بود که من برای اولین بار با معنای عشق آشنا شدم...
میترائی گفت : آنها خیلی خوشبخت بودند...بیا...بیا دستم را بگیر با هم بگردیم ...
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢۸ فروردین ،۱۳۸۸ - نادرراستی بعد از من هیچوقت عاشق شدی
قبل از هر چیز فرا رسیدن عید نوروز و سال نو را که کم کم داریم به آن نزدیک می شویم تبریک گفته وبرای همه عزیزان سال خوب و خوشی را آرزومندم . و اما این داستان یک ماجرای تخیلیه...بخصوص اینکه نامه مورد بحث از طرف یک زنه وبهمین علت ماجرا هم در مقایسه با پست قبل لطیف تره و به حال و هوای فصل بهار بیشتر می خوره .همانطور که گفتم این داستان تخیلیه ولی ممکنه یه روز ، یه جا ، یه چیزی شبیه این اتفاق افتاده باشه...

سال نو مبارک جناب سناتور آینده
چند روز پیش عکستو توی روزنامه ها دیدم ... مثل همیشه خوش تیپی ولی بنظر میاد یه خرده بخودت کم میرسی . در هر صورت از موفقیت هائی که تا حالا بدست آوردی خیلی خوشحالم و امیدوارم در انتخابات آینده هم خیلی رای بیاری.
این نامه رابرای این نمی نویسم که فقط سال نو را بهت تبریک بگم...در واقع یه چیز هائی هست که باید بهت می گفتم و نمیدونم از کجا شروع کنم .اون روزهای خوبی که داشتیم چه زود گذشت . اینو خوب میدونم که تقصیر تو نبود ...شاید هم تقصیر هیچکس نبود .گرچه ممکنه فکر کنی این من بودم که همه چیز رو بهم ریخت .
ولی یه روز پدرت با من تماس گرفت وگفت می خواد با من صحبت کنه. توی رستوران هتل میامی قرار گذاشتیم و راجع به خیلی چیز ها صحبت کردیم . اینکه من از تو هفت سال بزرگتر بودم...اینکه از ازدواج قبلی ام یه فرزند داشتم...واینکه تو آینده درخشانی در پیش داشتی...
پدرت گرچه با اون محافظ های دوروبرش ، مرد خیلی مهمی بود ولی بنظرم آمد که هیچوقت معنی عشق وزندگی رو نفهمیده .درهرصورت از من خواست که رابطه مو با تو قطع کنم...
مایکل ،من راجع به همه چیز خیلی فکر کردم و دیدم حق با اونه . تو خیلی جوان و باهوش بودی و باید می رفتی اون بالا بالاها . پس شروع کردم به همه چیز رو خراب کردن ...بهانه گیری و دعواهای بیخودی...توجه های زیادی به اون بیل عوضی...سرد بودن نسبت به تو...
خب دیگه فراموشش کن ...رفتم پیش خواهرم در بورلی هیلز و چند تا پیشنهاد خوب برای بازی در فیلم داشتم که فکر میکنم نفوذ پدر تو در دریافت آنها بی تاثیر نبود ...حاظرم شرط ببندم تا حالا هر کدام از فیلم های منو چند بار دیدی... یادم میاد یه بار بهم گفتی وقتی توی فیلم بازی میکنم بنظرت واقعی تر میام..
راستی بعد از من هیچوقت عاشق شدی ...منظورم عشق واقعیه . امیدوارم شده باشی...
من فقط یک باردیگه عاشق یه دیوونه ای مثل تو شدم .ولی این روزا حال و حوصله هیچکس رو ندارم به جز آلکس و امی گربه های خودم و چند تا گربه های دور و اطراف که به آنها غذا میدم ...
نمیدونم چرا ما زنها باید عاشق شما مردهای دیوونه بشیم .
در هر صورت منو ببخش برای اون قضییه و این شوخی آخری ..
برایت آرزوی موفقیت و سلامتی دارم .
ژولیا
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٧ - نادرداغون
داغون
چقدر نوشتن داستان و افسانه برایم لذتبخش بود ...هنوزهم...هنوز هم. اما این داستان درباره یک ماجرای واقعیه...گرچه خودم دیگر واقعی نیستم . چرا که در دنیائی بسر بردم که کسی در آن نبود... باور نمیکنم این ماجرای زندگی منه که امروز عوض شد...فقط برای من...و به خاطر کسی که خیلی خیلی سالها پیش تکه ای از قلب مرا با خود برد... و هنوز مرهمی برای آن نیافته ام...
* * * *
دیگر یادم نیست چه کسی که را بیشتر دوست داشت...سال های زیادی می گذرد در این دنیائی که برایم بی تو بود.چند بار دلم برایش تنگ شد و یکی دوبار او را در خواب دیدم.اما قرار نبود به او فکر کنم...قرار نبود نامش را جستجو کنم.قرار بود همان میترائی خیالی همواره با من باشد...و شاید هم این بازی را میترائی درآورده ، چرا که هر دو اسمشان بطور عجیبی هم معناست ...
نمیدانم چرا در آن لحظه اسمش را به جستجوگر دادم ولی زمانی که چهره زیبایش روی صفحه مانیتور ظاهر شد ابتدا شوری مرا فرا گرفت...بعد روی مبل دراز کشیدم...وداغون شدم...داغون و دلتنگ...داغون و آشفته...داغون و شوریده...داغون...داغون...داغون. چقدر طول کشید این سال های داغون شدن... عوض شدن... در دنیائی که کسی در آن نبود...
نوشته هایش روان و عمیق وزیبا بود...در سایتی بنام جن و پری...جائی آنطرف دنیای من...پر از مقاله و نقد ادبی.می خواستم داد بزنم...آهای من اینجا هستم...اینجا..
یادداشتی برایت می گذارم...بدون آنکه اسباب زحمتی فراهم کنم...چه سایه ها ،بند ها و محذوراتی که ما را احاطه نکرده اند...
ولی باز بدنبال پیدا شدنت جشن با شکوهی می گیرم...گوش فرا می دهم به آهنگی ازدریاچه قو...به آهنگی از زیبای خفته...و باخ در سی مینور...یک جشن با شکوه در دنیائی که کسی در آن نبود....جز تو...
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٧ - نادرسایه بوف

در زیر نور ماه مانند شبح سفیدی بود که خرامان خرامان از تپه بالا می رفت...از لابلای گل های وحشی گذشت و همانجا که قرار گذاشته بودند در کنار آناند نشست...
سر قشنگش را روی زانوی آناند گذاشته بود و در حالیکه اوآرام آرام موهای زیبایش را نوازش می کرد ..گفت :
آن پائین هنگامیکه از کنار کلبه کوچکی می گذشتم...صدای مردی را شنیدم که با لحنی غم انگیز و مثل اینکه دارد چیزی می نویسد می گفت..".در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد..."
راستش کمی ترسیدم..
آناند گفت: تنهائی و دلتنگی ... در زندگی گذرگاه هائی است که باید به تنهائی از آنها عبور کنیم...گاهی آنچنان با دنیای پیرامونمان بیگانه می شویم که دلتنگی عظیمی وجودمان را فرا می گیرد...
دلم می خواست با آن مرد آشنا بودم و بر زخم هایش اندک مرهمی می گذاشتم و او را از رنج و اندوه رها می ساختم ...
میترایی ادامه داد: .. می گفت " می خواهم خودم را بهتر بشناسم..".
آناند گفت :راست می گفت...چرا که می خواست سرمست و آبدیده شود...اما طاقت نیاورد ...گرچه روحی بزرگ و لطیف داشت...
میترایی گفت: تو اینها را از کجا میدانی..؟
آناند گفت : من هم از آنجا که می گذشتم ازلای پنجره نیمه باز سایه مردی را دیدم که شبیه جغد بود و با حالتی خمیده نوشته ای را می خواند و بعد ناگهان خود بصورت جغدی سفید و زیبا درآمد و در زیر نور ماه پر کشید...
میترایی سر خود را بلند کرد ولحظه ای چند به چهره مهربان آناند نگریست...سپس لبخندی زد و با دو دستش دستهای آناند را کشید و با هم روی علف ها در دامنه تپه غلطیدند...
همچنان می خندید...آنقدر که آناند از خنده های او سر مست شد...
گوئی از جائی صدای جاودانی سمفونی والسی از اشتراوس نیز به گوش می رسید...
لحظه ها با ابدیت یکی شدند و زمان دیگر برایش معنا نداشت...
و آناند همچنان سرمست بود هنگامیکه سپیده دمید و میترایی دوباره به آسمان بازگشت...
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٧ - نادر
یلدای رومئو میناسیان

اوائل پائیز بود که دوباره هوس کردم سری به دست دوم فروشی ها بزنم.بعضی مواقع کتاب های جالبی در میان بساطشان پیدا میشود..مثل اون کتاب قدیمی بر باد رفته که به زبان اصلی بود و جلد نداشت.جمع و جورو صحافی کردن کتاب های قدیمی میتونه خیلی لذت بخش باشه .. برای جلد روئی آن تصویر فوق را از توی اینترنت پیدا کردم ...ویوین لی و کلارگ گیبل در صحنه ای از فیلم آن رمان...
بالای صفحه اول کتاب نوشته بود...تقدیم به یلدای عزیزم...رومئو...
لای صفحه های وسط کتاب یک کاغذ تا شده پیدا کردم که برایم مشخص شد نامه ای بوده خطاب به یلدا از طرف رومئو....
متن نامه چنین بود...
یلدای عزیزم
چند روز است که میخواهم برایت نامه ای بنویسم .تا پاسخی باشد به مهربانی های تو و شاید هم تنهائی من...
بین ما راز هائیست که هیچوقت از یاد نخواهم برد .امیدوارم در بهار همدیگر را ببینیم...
اکنون به شوق آنروز احساس میکنم پرنده ای هستم که بال های خود را گشوده است و بسوی باغی پرواز میکند که آنجا تو در میان گل های سوسن و نیلوفر نشسته ای...
نمیدانم کتاب مارگارت میچل را شروع کرده ای یا نه ...در هر صورت چون قبلا فیلم آنرا با هم دیدیم امیدوارم خواندن آن بزبان انگلیسی برایت دشوار نباشد و کمک کند به فراگیری بهتراین زبان.شروع کتاب خیلی زیباست...
Scarlet O’Hara was not beautiful but men seldom realised it when caught by her charm as the Tarleton twins were
اسکارلت اوهارا آنچنان زیبا نبود ولی بخاطر جذبه و افسونش مرد ها همانند دو قلوی های تارلتون کمتر متوجه این موضوع می شدند...
باری نامه ای که نوشته بودی مرا خیلی خوشحال کرد...از لابلای نوشته هایت صدای آهنگ زیبای شوپن را می شنوم همانگونه که زمستان پارسال کنار شومینه نشسته بودیم و شروین برایمان پیانومی نواخت...
( در اینجا نامه به شرح حال و پرسش در مورد افراد فامیل و آشنایان می پردازد و سپس اینگونه ادامه می یابد)
یلدای عزیزم در آغاز نمیدانستم از کجا باید شروع کنم اما اکنون می بینم همیشه میتوانم با تو براحتی گفتگو کنم و آرزو های تو همان آرزوهای من است...
این عشق تو همچون شرابی در وجود من ناب می شود...
رومئو
وین 17 دسامبر1964
نامه را تا کردم و لای کتاب گذاشتم...
* * * *
بعد از یکی دو هفته که مجددا سری به دست دوم فروشی ها زدم جعبه ای که کتاب را در آن پیدا کرده بودم هنوز در گوشه مغازه بود .چند کتاب دیگر را از داخل جعبه برداشتم و پشت جلد آنها را نگاه کردم...
پشت جلد کتابی در مورد دارو شناسی مهر شده بود...دکتر ر. میناسیان . بالای صفحه اول یک کتاب رمان نوشته بود ...تقدیم به یلدای عزیزم...
و پشت جلد یک کتاب قصه کوچولو نوشته بود...برای ژولیت عزیزم...
رومئو...
ظاهرا رومئو و یلدا با هم ازدواج کرده بودند و صاحب دختری شده بودند که اسم او را ژولیت گذاشته بودند...
خیلی دوست داشتم بدانم اکنون کجا هستند و چه میکنند...ولی احتمالا هیچوقت نخواهم دانست چون در زندگی راز هائی هستند که هیچوقت فاش نخواهند شد...
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٧ - نادرکمی هم بخند ...

فقط لبخند نزن کمی هم بخند تا فرشته ای بسویت آید...
ممکن است غمگین و افسرده باشی...کمی صبر کن... بگذار نورهایت بدرخشند و خورشید آرزوهایت ابر های تیره و تار را کنار بزنند...
ممکن است نا امید باشی و چنین پنداری که زمانه تمام فرصت ها را از تو گرفته است...اما فرصت های بسیاری هنوز در راه اند...
این را نیز بدان که زمانه همیشه هوشیار نیست وآنگه که لحظه ای و فقط لحظه ای درنگ میکند باید با خنده ای جانانه شیشه غم را بر سنگ بکوبی...
فرصت های بسیار در راه اند و بسوی تو می آیند ...کافیست آنها را بشناسی..
برای رسیدن به دشت های سر سبز امیدواری باید از راه صبوری گذر کنی ...سوار بر مرکب استقامت...
باید با زمانه مسابقه دهی ... نگران نباش مسابقه ای نا برابر نخواهد بود ...چون فرشته ای با تو است...
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱٥ آذر ،۱۳۸٧ - نادرحقایق ناب

باد لحظه ای ایستاد و شال ارغوانی زیبائی جلوی پای او به زمین افتاد….
* * * *
هوا اندکی سرد بود...ولی آناند بیشتر غمگین و خسته بود...شال میترائی را به دور سر و گردن خود پیچید و به خوابی دلچسب فرو رفت...و احساس گرمای لذت بخشی کرد وقتی میترائی از آنسوی کهکشان ها از ستاره زیبائی که در اسمان شب سوسو میزد پیامی نیز برای او فرستاد....
صبح که آناند از خواب برخاست احساس کرد که اماده کار و تلاش و گذراندن روز دیگریست..سری به کشاورزان زد ودر کارها راهنمائی و کمکشان نمود و سعی کرد اختلافاتی را که بین برخی از آنها بروز کرده بود بنحوی فیصله دهد..
نهار نیمروزش نان و برنج و خورشی ساده از سبزیجات بود.بهنگام عصر کارما و سیتا نزد او امدند .
در حال پیدا کردن ظرف چای بود که سیتا خیلی آهسته به کارما گفت...پیامی از میترائی به او رسیده است...چشمهایش شاد و آرام است...
ضمن نوشیدن چای آناند گفت: امروز جوانی از من خواست تا برای او از حقیقت و باورهایم بگویم...
کارما گفت : برای ما هم بگوئید استاد…
آناند گفت :ابتدا باید انچه را به او گفتم برایتان باز گو کنم...
به او گفتم در زندگی برای هرکس حقایق بسیاری وجود دارد...اما برای دریافت حقایق ناب چهار شرط لازم است...
اول انکه باید به انها نیازمند یا حتی تشنه آنها باشیم...
دوم آنکه برای دریافت آنها باید تلاش نموده باشیم..
سوم انکه شخصیت و اخلاق لازمه آنها را داشته باشیم...روحیه ای والا و متواضع...
و چهارم آنکه به ارزش آنها واقف و نسبت به آنها وفادار باشیم...
کارما گفت: فکر میکنم معنای سخنان شما را می فهمم استاد...
آناند گفت : درحقایق ناب اسرار بسیاری نهفته است که هرکس باید برای خود به آنها دست یابد...
بعد لبخندی زد و به کارما گفت...ظاهرا آسمان هنوز فراموشم نکرده است...
..منظورش میترائی بود...
سیتا گفت : استاد شما نیز هرگز نباید او را فراموش کنید...
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٧ - نادرداستانی که پایانش عوض شد

بعضی از دوستان ازشکل پایانی داستان پست قبل و شاید هم از چیز های دیگرش کمی دلخور بودند...
ولی ماجرا تمام نشده بود...برای اینکه خیلی سال ها قبل از اینکه من به دنیا بیام لانسکی از دنیا رفته بود...
یعنی در واقع پایان قضییه از این قرار بود...
* * * *
لئو بلند شو.....چقدر می خوابی.گربه هم اینقدر نمی خوابه.......شب خوابت نمی بره ها......بچه ها میخوان برن توی جنگل تمشک بچینن.....
این صدای آنا بود که یک آهنگ قیمی رو هم داشت زمزمه میکرد...
چشمهامو باز کردم و گفتم خیلی عجیبه... داشتم خواب می دیدم و همین آهنگ رو هم داشتند توی لابی هتل پخش می کردند.
آنا گفت کدام هتل عزیزم...خواب دیدی خیر باشه...
گفتم یه هتلی بود که آنجا ملاقات می کردیم ...درگیر شدیم...ولی بمن شلیک نکردی...
آنا گفت عجب خوابی ژولی پولی من...زود باش...بچه ها رفتن..
بلند شدم ،دست وصورتم را شستم و لباسمو پوشیدم و با آنا رفتیم دنبال بچه ها که هنوز از خونه زیاد دورنشده بودند.
آنا گفت بدو بهشون برسیم..
در حالیکه می دویدم و هنوز تو فکر اون خوابم بودم داد زدم...یه معما.. اگه گفتی بهترین اتفاق زندگی من چی بوده..
آنا در حالیکه می خندید گفت... من بودم...بدوتنبل..
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٧ - نادر


