گفتگوهای عرفانی

 

معبد ببر ها

آنچه گذشت...آناند پس از ریزش کوه و از دست دادن حافظه خود به معبدی در جنگل می رسد و در آنجا پیر معبد و نوه اش می تیا از او استقبال می کنند....

  قسمت سوم-سایه

   توله ببری از بیشه ها بیرون آمد و به شاخه ای که پرنده روی آن نشسته بود خیره شد...با چشم هائی به رنگ سبز کمرنگ و لیموئی که در آنها دانه های سیاه عشق نهفته بود...

    پیر خوش سیما گفت: سال ها قبل یکی از راهبانی که در این معبد بود از دو توله ببر نگهداری میکرد و راز دوستی با ببر ها و دیگر حیوانات را در دفتری نوشت...

   معبد در محوطه ای قرار داشت که دور تا دور آنرا جنگل و گیاه فرا گرفته بود .خود معبد از سنگ های تیشه ای ساخته شده بود ولی در پشت آن یک انبار و اطاقک چوبی قرار داشت.باغچه ای نیز در کنار انبار بود که در آن سبزیجات و دیگر مایحتاج خوردنی را کاشته بودند.

  غذای نیمروز را که خوردند ،می تیا آناند را برای استراحت به یکی از اطاق های معبد راهنمائی کرد .آناند روی تشک تختی چوبی دراز کشید و به خوابی عمیق فرو رفت...  در خواب سایه ای را دید که در کنار  ببری ایستاده بود.

   سایه گفت : پیر معبد نشانه حقیقت جوئی و خواستن رابطه ای صمیمی با پدر است.      می تیا نشانه رابطه خوشایندی است که خواهان آن با یک زن هستی...      

   آناند پرسید : معبد و ببر ها...آنها نشانه چه هستند...                                                                                                                            ولی از خواب بیدار شد . توله ببری به داخل اطاق آمده بود با یکی از سندل های آناند بازی میکرد.آنرا به دندان گرفت و فرار کرد.

  ساقه زیبای می تیا در درگاه ظاهر شد و در حالیکه می خندید گفت...توله ببر ها بازیگوش هستند ولی نگران نباشید سندلتان را پیدا میکنیم.                                           هوا همچنان پاک و مطبوع بود .صدای پیر معبد آنها را به ایوان جلوی معبد فرا خواند..بیائید اینجا...بزودی شیوا ،سیتا و کارما از راه می رسند...

 ادامه دارد...

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢ بهمن ،۱۳٩٠ - نادر


معبد ببرها

 

آنچه گذشت...آناند پس از ریزش کوه و اصابت سنگی به پیشانی اش به معبدی در جنگل می رسد که پیر معبد و دختری در آن سکونت دارند...

قسمت دوم - می تیا

       در هوائی تازه و عطر آگین پرنده ای از بالای سرشان پرواز کرد...پر سفید کوچکی در نسیمی که از لابلای گیاهان جنگل عبور کرده بود به آرامی فرود آمد ... 

       دختر جوان لباس دو تکه بلند و بسیار خوش رنگی به تن داشت ولی کمرش پوشیده نبود و نسیم گیسوانش را پریشان می ساخت .آناند لحظه ای مجذوب حالت دل انگیز او شد و او را خیلی خواستنی یافت...نگاه خود را بسوی پیر معبد برگرداند.

      پیر خوش سیما گفت: این ببر ها از نوه ام می تیا بیشتر حرف شنوی دارند تا من...    

      دختر  هم اندام ورزیده و چهره آناند را دوست داشتنی یافته     بود.                             

      پیر ادامه داد...ببر که به شما آسیبی نرساند پس چگونه است که زخمی بر  پیشانی دارید . آناند دستی به پیشانی خود کشید و با دیدن آثار خون ریزش کوه را به یاد آورد.گفت...از کنار کوهی میگذشتم که سنگی به پیشانی ام اصابت کرد ...ولی چیز دیگری را بخاطر نمی آورم... .پیر گفت : بر اثر ضربه آن تکه سنگ دچار فراموشی شده اید .بعد با لبخندی افزود...نزد ما بمانید و قدری استراحت کنید ...

     گرمای نیم روز مطبوع و دلپذیر بود .در سایه درختی نشستند که ساقه ای دور آن پیچیده بود ...می تیا برایشان نوشیدنی آورد .آناند شرح داد چگونه پس از بهوش آمدن از جا بلند شده و همچنان پیش آمده بود تا به این مکان رسیده بود.                             

     می تیا گفت: از ببر ها دیگر نترسید.حالا دیگر با بوی شما آشنا شده اند...خانواده تان را هم بیاد نمی آورید . 

    آناند گفت:خانواده ای ندارم...اما چرا...خواهرم آنیا را بخاطر می آورم .می تیا با خود اندیشید ...معلوم است خواهرش را خیلی دوست دارد که اورا بخاطر می آورد ...         

     پیر خوش سیما گفت : با توجه به فاصله کوه راه  بسیار  زیادی را تا  اینجا  پیموده اید .

    پرنده برگشت و روی یکی از شاخه های درخت نشست .شروع به خواندن کرد و نغمه اش فضا را به رنگ پر های  زیبایش در آورد...سبز و سفید و طلائی و ارغوانی...

     آناند گفت : باید بروم گذشته را پیدا کنم  ...                               

                                                                                                                آنگاه  همچنان که پیر معبد و آناند سرگرم گفتگو بودند می تیا به چهره پر صلابت آناند نگریست و احساس کرد که می خواهداو را برای همیشه نزد خود نگهدارد...مانند همان ساقه ای که عاشقانه دور درخت پیچیده بود ...  

   ادامه دارد... 

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٧ دی ،۱۳٩٠ - نادر


معبد ببر ها

 

معبد ببر ها

قسمت اول-نوید روزگاری خوش

      روزگاری بود پاک و ساده و بی آلایش ... مکانی آرام و دلگشا... زمانی همانند لحظاتی که این کلمات را می خوانی... و همچنانکه زمین بطرف خورشید می چرخید صبح دل انگیز و فرحبخش دیگری آغاز شده بود.

      راهی که آناند بر خاک زرد و طلائی آن قدم می نهاد از کنار کوهی می گذشت که درپای آن آب های زلال و پر تلاطم رودی در جریان بود.در طرف دیگر رود بیشه های جنگل سر سبزی به چشم می خورد که در آن انواع حیوانات و پرندگان روزگار می گذراندند و هر چند گاهی برای رفع تشنگی به سوی آب گوارای رود می آمدند.    

       آواز و نغمه پرنده ها خوش آهنگ و نشاط آفرین بود ،همانند سرودی در ستایش حیات ... اما حادثه همچون تیغی نامرئیست که همواره بالای سر ما می چرخد و همیشه پیش از آنکه بدانی فرا می رسد ... بدانسان که وقتی کوه ریزش کرد آناند فرصت نیافت که خود را کاملا کنار کشد و همراه با سنگ ریزه ها سنگی بزرگ به پیشانی اش اصابت کرد و او را به درون رود افکند. لحظه ای نیمه بیهوش درون آب غوطه ور بود و زمانیکه خودش را بطرف دیگر رود رساند ، رمقی برایش باقی نمانده بود و بر روی زمین از هوش رفت .دقایقی بعد تصور کرد فرشته ای بالای سرش آمده و به او می گوید...بیدار شو...بلند شو...حادثه گذشت ...روزگار خوشی در انتظار توست....      

       دختر روی پله های سنگی نشسته بود که  مردی را دید که بطرف معبد می آید .اما آناند همچنانکه بطرف معبد گام بر می داشت متوجه ببری که اورا تعقیب می کرد نبود . ببر جوان دقایقی قبل او را دیده بود و از لابلای بیشه ها آناند را دنبال میکرد .به نزدیکی معبد که رسیدند ببر غرشی کرد و بسوی آناند خیز برداشت.آناند برگشت و چوب دستی اش را میان خود و ببر حائل قرار داد و هردو باهم بر زمین افتادند .در این هنگام دختر جوان فریاد زد...هایا...هایا.. .ببر نگاهی بطرف دختر افکند و پس از رها کردن آناند با اکراه بطرف بیشه ها برگشت و ناپدید شد...

      سرو صدا ها مردی را نیز از معبد بیرون آورده بود .پیر معبد و دخترش بطرف آناند آمدند و کمک کردند از جا برخیزد .پیر گفت...مرد جوان امیدوارم که از ببر زیاد نترسیده باشی.آناند گفت...باید از دختر شما تشکر کنم...و بعد در حالیکه دختر را مینگریست با تعجب متوجه شد که دختر جوان با چشم های عجیب و زیبایش چقدر شبیه فرشته ای است که در رویا دیده بود....

ادامه دارد

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢۱ آذر ،۱۳٩٠ - نادر


گوشه های لبت

 

         سرگردانی و عذاب در کریدورهای بوروکراسی ادارات دولتی و سازمان ها و دادگاه ها  و شهرداری ها و بانک ها به یادم آورد که این قرن با خشونت تخریب دو برج بلند آغاز گردید ...خشونت و بی وجدانی بوروکراسی دو خصیصه و برنامه برای روزگار ماست...تخریب روح آدم ها...

         و باز دنباله اش در دهه دوم قرن ...بیداری در جهان سوم...لشکریان شب پیما...

        نسیم خنکی از پنجره می آمد...بزودی خوابم می برد.فردا روز دیگری خواهد بود.چرا دیگر احساست نمی کردم ؟...به رویا هایم سر نمی زدی ؟ شاید با تلقین در خواب ببینمت...به خوابم بیا...

        پس باورم نمی شد وفتی به خوابم آمدی...انگار صوفی بی خدائی شده ام .

       یک اتوبوس مسافری بین شهری بود...من در یک ردیف دوتائی تنها نشسته بودم و تو تنها در یک ردیف دوتائی دیگر . ناگهان متوجه ات شدم و شناختمت .چند دقیقه گذشت...در خواب شاید چند ثانیه .بعد ناگهان در کنارم نشسته بودی و صورتت را گذاشتی روی صورتم...بطوریکه گوشه راست لبت روی گوشه راست لب من بود...در بیداری شاید این کار مشکل باشد ولی در آن رویا خیلی راحت ولطیف ودل انگیز بود...گفتی اینجا نه...اینجا نه...بعد یک علامت گرد سفیدی به من نشان دادی که کلمه "سروش" روی آن بود...گفتی این رمز من است ...با این با من تماس بگیر .

معنی رمز را هنوز نفهمیده ام .ولی صبح که بیدار شدم و تمام روز احساس خیلی خوبی داشتم...  چهارشنبه شانزده شهریور نود همین بود .          

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳٩٠ - نادر


روح

تقدیم به روح عاشقانه شب های تابستانی تهران

روح مجموعه ای از تمایلات حسی و عواطف و احساساتی است که از درون ذهن موجودات سرچشمه میگیرد...اگر یادها و خاطرات را هم به حساب آوریم حتی اشیائ هم می توانند دارای روح باشند و ما را با خود به روزگاری ببرند که زمانه راز ها و گفتنی های بسیار داشت....

در تصورات و توهمات متافیزیکی روح شبحی است که شب هنگام یا در تاریکی ظاهر می شود...برای من مهم نیست که روح متافیزیکی حقیقت دارد یا نه ، چرا که همانطور که گفتم در هر موجود و شیئی یادی از گذشته های بسیار دور یافت می شود...مهم نیست که بتوانم روح پدر بزرگ را ببینم مهم آنستکه زمانی که چشم هایم را می بندم بتوانم چشم های زیبای او را به یاد بیاورم...آنهنگام که از شادی و نشاط می درخشیدند و آنهنگام که غمگین بود...میدانم نمی خواهد با دیدن روح مهربانش وحشت کنم...

آدمها بر اساس روزگار و تجربیاتی که داشته اند ،عواطف و احساسات مختلفی دارند. تجربیات مادی گوناگون بصورت اکتسابی به آنها حالات مختلفی می بخشد .گاهی هم از کودکی یا نوجوانی تاثیری ذاتی بر آدم ها وارد می گردد بطوریکه تجربیات بعدی زندگی قادر به ایجاد تغییری در آنها نیست...آدمی که طبیعت و روحی آرام و مهربان دارد...آدمی که طبیعتی با وقار و زیبا دارد...

آنچه روح آدمی را شاداب می سازد تلاش عاشقانه است نه فقط در راه خوشبختی و سعادت انفرادی خویش بلکه برای زندگی حداقل یک نفر دیگری....

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٠ خرداد ،۱۳٩٠ - نادر


دشت پلنگ ها،گل های سرخ و پروانه های سفید ...

 

  

     در راه بازگشت از معبد عارفان شکارچیان آژاک به خاطر خصومت دیرینه ای که با آناند داشتند سه تیر به سوی او پرتاب کردند که در پیکرش فرو نشستند .ضربه جسمی و روحی شدیدی به آناند وارد آمد...چشمانش سیاهی رفت و نفسش در سینه تو پیچید .بعد این حالت جای خود را به شگفتی داد چرا که احساس کرد زنده خواهد ماند .وقتی که رونجری و ماتای به او رسیدند تیر ها را شکست و گفت ...چه خوب شد در کنارم نبودی ماتای .رونجری و ماتای او را برای مداوا به دشت پلنگ ها و گل های سرخ و پروانه های سفید بردند ...چند روز بعد علی رغم دردی که داشت آناند میتوانست راه برود ...

     کلبه چوبی و زیبای ماتای دل انگیز در دشت پلنگ ها و گل های سرخ و پروانه های سفید بود .با مراقبت های ماتای و در هوای فرح بخش دشت حال آناند رفته رفته بهبود یافت.

    یک روز صبح آناند خواب بود که پروانه سفیدی از پنجره  به داخل کلبه آمد و او را از خواب بیدار کرد . نسیم صبحگاهی و بوی گلهای سرخ دشت جان افزا بود . ماتای نزد آناند آمد تا با هم سری به بچه پلنگ ها بزنند . در سبدی که بهمراه داشت برای خودشان و بچه پلنگ ها غذا آورده بود.

     در راه ماتای گفت ، چند وقت پیش دو شکارچی اینجا آمده بودند و یک ماده پلنگ را هم زخمی کردند .خوشبختانه رونجری آمده بود به من سر بزند و ما آنها را در گودال آپوکال به دام انداختیم و مدت سه روز بدون آب و غذا آنجا نگهداشتیم تا بی حال شدند . بعد رونجری با چوبدستش حال آنها را جا آورد و آنها را از دشت بیرون راندیم.

آناند گفت ، ستازه های تو و رونجری خیلی به هم نزدیک اند.

ماتای گفت،ستاره تو چی ؟...

آناند گفت ،من عاشق خوبی نیستم .

ماتای پرسید ،اینو کی بهت گفته...

آناند گفت ،زنی که هیچوقت بچه پلنگی را نبوسید .

ماتای گفت ،بهت دروغ گفته... و سپس دست آناند را گرفت .

پروانه ای بال زد و روی دستشان نشست .آناند دست ماتای را بوسید .به مقابل آبشاری دل انگیز رسیده بودند. ماتای با چشمان زیبایش پروانه را دنبال کرد در حالیکه آناند به او خیره شده بود .

ماتای گفت ،چه خوبست در زندگی احساسی لطیف داشته باشیم بجای اینکه فقط وقتی کسی رفت زار زار بگرییم.   

بچه پلنگ ها از دور ماتای را دیدند و دوان دوان آمدند .

آناند گفت ،  چقدر من از این دشت و پلنگ ها خاطره دارم ...

ماتای پرسید ،آینده چی ؟

آناند گفت ،همیشه عاشق دیدن این گل های سرخ خواهم بود ... امروز...فردا...همیشه...آینده پیوسته در قلب من تکرار می شود... ماتای .


 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢ مهر ،۱۳۸٩ - نادر


مجمع عارفان - از یک دل به یک ستاره

 

حلقه عارفان در یک روز زیبای بهاری در دل جنگل در کنار معبد قدیمی تشکیل شد . هیچگونه قرار قبلی گاشته نشده بود. یکی یکی از راه می رسیدند و هر کدام ابتدا در سایه درختی یا روی یکی از پله های معبد به استراحت می پرداختند . رداهای سفید پوشیده بودند و چهره هایشان آرام و دلپذیر بود . ماتای دل انگیز و سیتا با خود دو بچه پلنگ سیاه آورده بودند و به غیر از این دو ، ده تن دیگر نیز بودند ...از جمله  رونجری دل شکسته ، پاندریت ، کارما ، آناند و اسپیتمان ...همگی زیبا و بی آلایش .                                                                    

رونجری دل شکسته گفت : در زندگی حتی یک زندگی سخت و دشوار باز می توانیم بمقدار زیادی اختیار سلامتی جسم و روان خود را داشته باشیم تا بتوانیم بهتر به مخلوقات دیگر کمک کنیم. 

پاندریت گفت : همینطور است...کسب علم و معرفت نیز در اختیار و دسترس خودمان است. راز کتاب در انرژی نوشته های آنست .  

سیتا گفت : بعضی افراد در راه به دست آوردن مال و ثروت چقدر سختی می کشند و وقت  صرف می کنند در حالیکه سر انجام آن نامشخص است و اغلب به پستی می انجامد.  

ماتای دل انگیز گفت : زندگی با آن چیز هائی که رونجری و پاندریت گفتند شیرین می شود. البته بعلاوه دوستی و عشق و نه فقط عشق انسانی بلکه نیز عشق به حقیقت... 

آناند گفت : من گفته های دوستانم را تائید می کنم و به راز تعادل می پردازم . در طبیعت    بسیاری از چیز ها در تعادل هستند . بخصوص در جائی که حیواناتی مانند این بچه پلنگ های زیبا قدم بر می دارند و لطمه ای به طبیعت نمی رسانند .  

گفتگو ها تا غروب ادامه یافت تا زمانیکه صرف غذائی که با انواع سبزیجات و آلوی وحشی پخته بودند فرا رسید .

کارما پرنده ای را که  تهیه کرده بود به بچه پلنگ ها داد و گفت ،این هدیه طبیعت به آنهاست چرا که آنها گوشت خوار خلق شده اند... اما ما که از نعمت های  دیگری هم بهره مند هستیم ضرورتی ندارد که پیوسته از گوشت حیوانات استفاده  کنیم . 

در پایان اسپیتمان گفت : ستایش می کنیم آن نیروئی را که ما را در همه جای هستی گرد هم می آورد . نشان او آنست که ما را به سلاح آگاهی و راز داری مجهز می نماید ،به ما آرامش  می بخشد و در راه کمک به دیگر مخلوقات یاری می نماید.  

اندک زمانی پس از آنکه معبد را ترک کردند ماه بالا آمد و ستارگان می درخشیدند  . هرکس در آن هنگام به آسمان نگاه کرده بود پیام کوچکی از گفتگوی آنها در دلش نشست ...از یک دل به یک ستاره...و به دلی دیگر .

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - نادر


مرد مردابی

 

    


   آناند روی سکوی جلوی کلبه سیتا و کارما نشسته بود و سرگرم گفتگو و نوشیدن چای بودند که گوپتا از راه کنار جنگل گذشت .  به طرف کلبه خودش در کنار مرداب می رفت .از دور دستی تکان داد و داد زد ..لاکی هروقت فرصت پیدا کردی سری هم به من بزن .

آناند پاسخ داد، حتما دوست عزیز...

 سیتا گفت ، استاد بنظر من شما به گوپتا خیلی لطف دارید در حالیکه او خلق و خوی مبتذ لی دارد ...اصلا برای چه شما را لاکی صدا می زند .

آناند خندید و گفت ، دوستی ها هر خلق و خویی را تحمل پذیر می سازند...

خیلی سال ها پیش ،یکروز از کنار مردابی که کلبه گوپتا در نزدیکی آن قرار دارد رد می شدم که ناگهان در باتلاقی فرو رفتم .باتلاق به سرعت مرا در خود فرو کشید و همچنان که در آن فرو می رفتم در جستجوی چیزی بودم که به آن چنگ زنم و خودم را نجات دهم . اما چیزی در دسترس من نبود و در آخرین لحظه فقط توانستم یکی از دست های خودم را بطرف بالا و بیرون از باتلاق نگه دارم .سرم نیز در باتلاق فرو رفته بود که ناگهان احساس کردم دستی دست مرا گرفته است و دارد از باتلاق بیرون می کشد. گوپتا روی شاخه بزرگ درختی که دست من به آن نرسیده بود نشسته بود و داشت با تمام قدرت خود مرابه طرف بالا می کشید ...زمانیکه  دستم به شاخه درخت رسید دیگر به کمک آن از باتلاق بیرون آمدم...

     گوپتا کنار باتلاق ایستاده بود و به من که سر تا پایم گلی و سیاه شده بود می خندید...از شدت خنده خم شده بود.به من گفت ، لاکی تو چهارمین نفری هستی که من از این باتلاق نجات دادم...بعد در برابر نگاه استفهام آمیز من پاسخ داد لاکی به زبان انگلیسی یعنی خوش شانس..تو خوش شانسی لاکی .

او کنار آن مرداب احساس آرامش می کند . شاید احساس می کند اگر آنجا نباشد گناه کرده است . همیشه وقتی به او سر میزنم با شوخی ها و خنده های جانانه اش به من نشاط می بخشد .

کارما گفت ، این بار که از این طرف ها رد شد حتما او را به کلبه مان دعوت خواهیم کرد .

آناند گفت ، کار خوبی خواهید کرد .وجود مهربان او مانع از این می گردد که مرداب مرتکب گناهی شود .

پایان

با آرزوی  سالی  خوب برای  همه عزیزان


 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۸ - نادر


زیباترین روز

 

     روزها از پی هم می آیند و میروند...اما تو هستی و زیباترین روز. چقدر انواع کارهای تمام  نشدنی همه را سرگرم می کند ...چقدر همه چیز همه را از هم جدا میکند .این روزها مثل کرگدنی هستم که دارد آرام در علف زاری برای خودش می گردد ... بیزار از علف های تلخ ریا... بدین معنی که نمیدانم غذای آرامش روحم را کجا پیدا کنم...  

     ولی شاید اکنون دیگر دارم به آن پی می برم ...مهمترین چیز آنستکه فقط زیباترین روز را بیاد داشته باشم.گرچه همه لحظات بودن تو برایم زیباست...به یاد آن عکس قدیمی ات می افتم با موهایت در باد... پیچیده به دور صورت و گردن قشنگت...چشمهایت غمگین ولی زیبا هستند... مانند آن است که افیلیای هملت دارد به من می گوید ، در دنیا فریب فراوان است... 

     هر روز به سوئی کشیده می شویم...این زمانه همیشه سرمان را به چیزی گرم می کند... خب این خیلی هم بد نیست . در زندگی بالاخره نوعی گرفتاری هم لازمست .اما تو همیشه با وفا و یکرنگی... دوست دارم جعبه چوبی قشنگی داشته باشم که این قلم و دفتر را پس از نوشتن در آن بگذارم ... پس از نوشتن درباره زیباترین روزها ...لحظاتی که برای هرکس می توانند زیبا بوده باشند .

    گفتم گاهی عوض می شویم...آدم های بدی میشویم...گرچه تو هیچوقت بد نشدی ...برای من...برای دیگران .اما هستند دور و برم که عوض شدند ... بد شدند ...رشد نکردند ...عاشقانه رشد نکردند .باور ندارند که حتی کرگدن ها هم ممکن است دارای احساس باشند .اصلا کرگدن ها برایشان ارزش دوبار فکر کردن را ندارند...چه برسد به آنکه بنظرشان با نمک بیایند . اما باز هم این آدم ها را میتوانم بخاطر زیباترین روز دوست داشته باشم...چرا که وقتی برگ های دفتر خاطراتم را ورق می زنم می بینم که روز هائی هم بود که آنها دوست داشتنی بودند ...حتی اگر در خیال من...برای رسیدن به فردا به این الهام نیاز دارم...برای فرار از بیهودگی های خسته کننده ...باور کن... 

     اما بر میگردم به تو که همیشه دوست داشتنی هستی و گرفتار و گاهی هم غمگین...گرچه یک غمگینی  ملایم زیاد هم بد نیست . این را یک زن راهب و مهربان گفته بود...در واقع گفته بود ، یک غمگینی ملایم بد نیست اما درجائی که بعد از آن ستاره ای هم بدرخشد .بعد ها برای اینکه آن زن را از همه جدا کنند و از خودشان قلمداد شود او را قدیس نامیدند ... بگذریم...

    باز هم به تو فکر میکنم...در حق تو خیلی ظلم شد...خیلی...خیلی...نمیتوانم خدایان زمین و آسمان را ببخشم ...فقط می توانم دیگر چیزی نگویم... 

    قلم و کاغذ را زمین می گذارم . یادم آمد جعبه چوبی قشنگی دارم...همان روزی آنرا خریدم که یکی از اولین نوشته هایت را خواندم و در آن قرار دادم . روز پائیزی زیبائی بود ...مثل روز تولدت...همین چند وقت پیش...خوشحالم از اینکه هیچوقت آنرا فراموش نخواهم کرد چرا که تو بودی و زیباترین روز ...تو هستی و زیبا ترین لحظات... باشد که هزاران ستاره در آسمان زندگیت بدرخشند...و خورشید همواره برایت طلوع کند در زیباترین روز ...  

                                                                                

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۸ - نادر


ساحره چشم و ابرو کمانی

 


راه زیادی را تا آنجا پیموده و زیر سایه خنک یکی از درخت های ستبر جنگل خفته بود که احساس کرد جانورانی در حال جست وخیز برویش هستند...بچه پلنگ ها بودند...کمی آنطرف تر مادرشان لمیده بود و در کنار او مادر خودش نشسته بود...

  ساحره گفت: خیلی دیر به دیر بمن سر میزنی...

یاد حرف های پدرش افتاد که گفته بود...هر چیزی در زندگی معنا و سطح انرژی خودش را دارد... گرچه ساحران شیوه جذب و هدایت انرژی کیهانی را فرا گرفته اند...

بعد پدرش در اختلافی که بین مادرش و ساحره ای دیگر پیش آمده بود جان خود را از دست داده بود .

  ساحره گفت : آن سال زمانی که پدرت تو را نزد پدر بزرگ و مادر بزرگت به بیهار فرستاد ، فکر نمی کردم دیگر به اینجا برگردی...

  آناند یکی از بچه پلنگ ها را بغل کرد و گفت...خوش ترین دوران زندگی ام را اینجا گذراندم...از طبیعت و حیوانات خیلی چیز ها یاد گرفتم ...همراه پدر تا اعماق جنگل پیش می رفتیم...روغن مخصوصی داشت که میگفت اگر به بدن خود بمالیم حیوانات وحشی به ما حمله نخواهند کرد...همیشه عطر و بوی جنگل برایم هیجان انگیز و فرحبخش بوده است...

یک روز قبل از اینکه  ازصخره ها فرو افتد بمن گفت...مگذار ساحره ها تو را با چشم و ابروی کمانیشان سحر کنند...

ساحره کفت : فقط سحر من روی او اثر داشت...بعد نزد آناند آمد و بچه پلنگی را گرفت و به نوازش آن پرداخت...

آناند به یاد پدرش در دل گفت...شاید بهتر بود محبت و عاطفه بیشتری به او نشان می دادی...

ساحره گفت :اینقدر مثل پدرت نباش...اگر کمی هم سحر به طبیعت دوستی و افکار عرفانیت اضافه کنی جایگاه والائی بدست می آوری ...

آناند گفت : من جایگاهی نمی خواهم...این دشت ها و جنگل ها هم آزادند و صاحبی ندارند...در آزادگی می توان  به آرامشی رسید که از نگین پادشاهی با ارزش تر است...

ساحره بچه پلنگ را رها کرد و بصورت ماری در آمد که در دل جنگل ناپدید گشت .

آناند راهش را از میان گل های وحشی بطرف دریاچه ای که در کنار آن با میترایی قرار داشت ادامه داد ...


 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸۸ - نادر