ساحره چشم و ابرو کمانی

 


راه زیادی را تا آنجا پیموده و زیر سایه خنک یکی از درخت های ستبر جنگل خفته بود که احساس کرد جانورانی در حال جست وخیز برویش هستند...بچه پلنگ ها بودند...کمی آنطرف تر مادرشان لمیده بود و در کنار او مادر خودش نشسته بود...

  ساحره گفت: خیلی دیر به دیر بمن سر میزنی...

یاد حرف های پدرش افتاد که گفته بود...هر چیزی در زندگی معنا و سطح انرژی خودش را دارد... گرچه ساحران شیوه جذب و هدایت انرژی کیهانی را فرا گرفته اند...

بعد پدرش در اختلافی که بین مادرش و ساحره ای دیگر پیش آمده بود جان خود را از دست داده بود .

  ساحره گفت : آن سال زمانی که پدرت تو را نزد پدر بزرگ و مادر بزرگت به بیهار فرستاد ، فکر نمی کردم دیگر به اینجا برگردی...

  آناند یکی از بچه پلنگ ها را بغل کرد و گفت...خوش ترین دوران زندگی ام را اینجا گذراندم...از طبیعت و حیوانات خیلی چیز ها یاد گرفتم ...همراه پدر تا اعماق جنگل پیش می رفتیم...روغن مخصوصی داشت که میگفت اگر به بدن خود بمالیم حیوانات وحشی به ما حمله نخواهند کرد...همیشه عطر و بوی جنگل برایم هیجان انگیز و فرحبخش بوده است...

یک روز قبل از اینکه  ازصخره ها فرو افتد بمن گفت...مگذار ساحره ها تو را با چشم و ابروی کمانیشان سحر کنند...

ساحره کفت : فقط سحر من روی او اثر داشت...بعد نزد آناند آمد و بچه پلنگی را گرفت و به نوازش آن پرداخت...

آناند به یاد پدرش در دل گفت...شاید بهتر بود محبت و عاطفه بیشتری به او نشان می دادی...

ساحره گفت :اینقدر مثل پدرت نباش...اگر کمی هم سحر به طبیعت دوستی و افکار عرفانیت اضافه کنی جایگاه والائی بدست می آوری ...

آناند گفت : من جایگاهی نمی خواهم...این دشت ها و جنگل ها هم آزادند و صاحبی ندارند...در آزادگی می توان  به آرامشی رسید که از نگین پادشاهی با ارزش تر است...

ساحره بچه پلنگ را رها کرد و بصورت ماری در آمد که در دل جنگل ناپدید گشت .

آناند راهش را از میان گل های وحشی بطرف دریاچه ای که در کنار آن با میترایی قرار داشت ادامه داد ...


 

/ 28 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افشین

[گل] از سوي دانشجويان و خانواده شهداي راه آزادي , دانشجويان زنداني و زندانيان سياسي سیزده آبان , اعتراض به دولت کودتا [گل] همه با هم در سراسر ایران، سیزده آبان را سبز خواهیم کرد *** خداوند نگهدار ایران باد ***

زیر خاکی

سلام خوبي؟ زیر زمین شهر شما رو به خونه جدیدش دعوت میکنه.! زیر زمین یادت نره.!

فریبا

سلام ستاره ی سهیل... ترمه به روزه... لطفا سر بزنید[بغل]

فریبا

داداشی چرا آپ نمی کنی؟ چرا به ستادیها سر نمی زنی... خیلی نگرانتون هستم[ناراحت]

فریبا

ترمه به روزه داداشی[بغل]

فریبا

سلااااااااااااااااااااااااااااام خان داداش کم پیدا... نوشته های من سه ساله شد... قدم رنجه کنید لطفا

امید

سلام بر نادر عزیز.کجایی برادر که نگرونتیم.سری به ما بزن

فريبا

سلامی گرم خدمت استاد و برادر عزیزم... از دیدن کامنت شما خیلی خیلی خوشحال شدم و یه جورایی هم شوکه... خدا رو شکر که سلامتین ولی ای کاش تو این مدت یه خبری از خودتون به ما میدادین... همه ی ستادی ها نگرانتون شده بودن... ممنون که به ترمه افتخار دادین[بغل]

فریبا

سلام نادر جان... ترمه به روزه انشالله که وقت می کنید و می خونید... منتظرتونم[بغل]

فریبا

مرسی که با تموم کارها و مشغولیت هاتون سر زدین ... ممنـــــــــــــــــون[گل]