ستاره های ونسان

 

 

 

 

ستاره های ونسان

 

 

تابلوی فوق یعنی تراس کافه در شب در سال 1888 توسط ونسان ون گوگ خلق شد.در این تابلو ودو تابلوی دیگر از او، یعنی شب پر ستاره ،و شب پر ستاره در کنار رن، به نکته جا لب یازده ستاره درخشان که در تابلوها وجود دارند بر می خوریم.گفته می شود این ستاره ها اشاره به عباراتی که در بخشی از انجیل امده است دارند...

ونسان ون گوگ در سال 1853 در یک خانواده مذهبی متولد شد.پدرش کشیش بود و او نیز در اغاز جوانی بعنوان یک مبلغ مذهبی در ناحیه ای فقیر نشین شروع بکار کرد.اما طبع مستقل اندیش و لطیفش او را بسوی حرفه نقاشی کشاند و شروع به مطالعه اثار نقاشان بزرگ کرد.با گوگن دوست بود و اثار نقاشی رامبرند و همچنین اثار نقاشی مونتیچلی از زنان را دوست میداشت.به نوشته ها و آثار شکسپیر،ویکتور هوگو و چارلز دیکنز نیز بسیار علاقه مند بود.

در تابلو های خودش بیشتر به سوژه هائی در ارتباط با طبیعت،مزارع و کشاورزان زحمتکش می پرداخت و زیبائی ها ورنگ های طبیعت همواره مرحمی بودند برای روح بزرگ و نا ارامش ...

اما ناملایمات، مشکلات مالی و بحران های روحی و جسمی اش ونسان را به بیماری کشاند و در سال1890 تنها ده سال پس از آنکه به نقاشی روی آورده بود در سن 37 سالگی درگذشت.در طول دوران کوتاه زندگی اش اثار بسیاری خلق کرد...اما فقط یکی از تابلو هایش را به فروش رساند !چه بسا اگر فقط برای مقاصد مادی نقاشی میکرد هرگز جاودانه نمی شد...

زمانه او را با خود برد ولی زمانه اگر هنری داشت یکی مانند او رادوباره می افرید...

 

Starry, starry night

Paint your palette blue and grey

Look out on a summer's day

With eyes that know the darkness in my soul

Shadows on the hills  

 Sketch the trees and the daffodils


Catch the breeze and the winter chills

                         ... In colors on the snowy linen land                                     

 

شعر فوق به ترانه پاپ زیبائی که دان مک لین خوانده است تعلق دارد.سعی میکنم به جای یک ترجمه کلمه به کلمه ، یک ترجمه با احساس از آن را بیاورم.

 

آه ای شب پر ستاره

آه ای شب پر ستاره

بنگر چگونه او رنگ ها را بهم می امیزد

آبی و خاکستری

ویا در یک روز تابستانی چگونه به طبیعت زیبا و سحر انگیز می نگرد

با چشمانی که تاریکی های اعماق وجودم را می شنا سند.

آه ونسان باز هم بنگر

 چگونه سایه های خاکستری ابرها از روی تپه ها عبور میکنند

هنگامیکه تو درخت ها و گل های آفتابگردان را رنگی جاودانه می بخشی

ویا نسیم و سرمای زمستان را به تصویر می کشی

در دامنه های برفی و سفید دشت... 

/ 34 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بیتا سالک

[گل] یک تقلب مشتی[چشمک]برسون. راز گل سرخ نباشه هاااااا[عینک]

محسن

سلام نادر جان خوبی [گل][گل][گل][گل]

بیتا سالک

[گل]سلام ...روزبخیر[لبخند] خیلی خوب گفتی[دست][دست][دست] من هم فکر میکنم عاشق بودن و یک دل صاف داشتن همه چیز و حل میکنه[لبخند][گل]

مرجانك

عزيزم با پست جديد "جهل و خرافات " به روزام .

غروب آخر

اگرازجنس بهار بودن گناه است، مرا ببخش... [گل][گل][گل] به روزم

من+لبخند=خداوند

سلام دوست خوبم من بر گشتم منتظر لبخندت هستم[لبخند] منو ببخش که که وقتی اومدی نبودم که میزبانت باشم الان هستم منتظر لبخندت هستم اپم عاطفه برگشت[لبخند]

من+لبخند=خداوند

سلام اپم بیا لبخند بزن اروم بیا لبخند که زدی برو بدون لبخندت برام یادگار میمونه

من+لبخند=خداوند

سلام اپم بیا لبخند بزن اروم بیا لبخند که زدی برو بدون لبخندت برام یادگار میمونه [گل][لبخند]