يک عشق آسمانی-بخش چهارم:از ماه و خورشيد و ستاره

همچنانكه

همچنانكه كنار درياچه كوچك و زيباي آبي رنگ قدم مي زدند، آفتاب در حال غروب بود و بزودي از آن فقط پرتوئي دل انگيز به رنگ قرمز و ارغواني بر قله كوه به جا ماند ....

ميترائي گفت : هر صبح با تابش اولين پرتو آفتاب ، تنهائي ها و سرما و تاريكي شب هاي زمستان پشت سر گذاشته مي شود . جلوه اي جانبخش و طلائي همانند اولين روز پيدايش حيات در برابر چشمانمان ظاهر مي گردد.....اين قله هاي پر از برف كوه در طلوع و غروب آفتاب چه زيبا هستند ...

آناندا گفت :عشق واقعي هم مثل خورشيد است... نگراني ها را ازبين مي برد... به زندگي معني مي بخشد . بر اثر آن دوستي ، احترام متقابل ،صميميت و فداكاري بوجود مي آيد كه تفاوت ها و اختلافات را تحت ا لشعاع قرار مي دهند . تحمل ناملايمات آسانتر مي شود و بزرگترين رنج ها كه همان تنهائيست از ميان مي رود ....

ميترائي گفت : در اورانوس فاصله من از تو و خورشيد خيلي دور است ، اما در آنجا نيز گنبد هاي بسيار عظيمي درست شده كه شرايطي مانند زمين را در آن ها بوجود آورده اند....

اكنون ماه گرچه كمرنگ ولي به زيبائي هرچه تمامتر در آسمان ديده مي شد ، با ستاره كوچكي در كنار آن....

آناندا گفت :خورشيد و ماه هر دو زيبا هستند ولي ماه زيبا و تنهاست ... اما تو هر چه قدر هم از من دور باشي ، سعي خواهم كرد كه حداقل مانند آن ستاره كوچك در كنارت سوسوئي بزنم و تو را تنها نگذارم....

ميترائي گفت : من آن ستاره كوچك را از همه ستاره ها بيشتر دوست خواهم داشت ...

آناندا گفت : تو خود در چشمانت هزاران ستاره داري...

سپس خنديد و با ملايمت نوك بيني زيباي او را فشار داد وافزود...تو....ماه...ومن....ستاره

 

 

 

 

 

 

 

/ 4 نظر / 19 بازدید
ژاله

سلام.. خيلی قشنگ نوشته بوديد.. لذت بردم از خواندنش

کيارش

خيلي قشنگ بود به وب من هم سر بزن خدانگهدارت

بیتا سالک

[گل]عاشقانه [گل]زیبا [گل]رمانتیک فوق العاده بود