یلدای رومئو میناسیان

 

 

اوائل پائیز بود که دوباره هوس کردم سری به دست دوم فروشی ها بزنم.بعضی مواقع کتاب های جالبی در میان بساطشان پیدا میشود..مثل اون کتاب قدیمی بر باد رفته که به زبان اصلی بود و جلد نداشت.جمع و جورو صحافی کردن کتاب های قدیمی میتونه خیلی لذت بخش باشه .. برای جلد روئی آن تصویر فوق را از توی اینترنت پیدا کردم ...ویوین لی و کلارگ گیبل در صحنه ای از فیلم آن رمان...

بالای صفحه اول کتاب نوشته بود...تقدیم به یلدای عزیزم...رومئو...

لای صفحه های وسط کتاب یک کاغذ تا شده پیدا کردم که برایم مشخص شد نامه ای بوده خطاب به یلدا از طرف رومئو....

متن نامه چنین بود...

 

یلدای عزیزم

چند روز است که میخواهم برایت نامه ای بنویسم .تا پاسخی باشد به مهربانی های تو و شاید هم تنهائی من...

بین ما راز هائیست که هیچوقت از یاد نخواهم برد .امیدوارم در بهار همدیگر را ببینیم...

اکنون به شوق آنروز احساس میکنم پرنده ای هستم که بال های خود را گشوده است و بسوی باغی پرواز میکند که آنجا تو در میان گل های سوسن و نیلوفر نشسته ای...

نمیدانم کتاب مارگارت میچل را شروع کرده ای یا نه ...در هر صورت چون قبلا فیلم آنرا با هم دیدیم امیدوارم خواندن آن بزبان انگلیسی  برایت دشوار نباشد و کمک کند به فراگیری بهتراین زبان.شروع کتاب خیلی زیباست...

Scarlet O’Hara was not beautiful but men seldom realised it when caught by her charm as the Tarleton twins were

اسکارلت اوهارا آنچنان زیبا نبود ولی بخاطر جذبه  و افسونش مرد ها همانند دو قلوی های تارلتون کمتر متوجه این موضوع می شدند...

 

باری نامه ای که نوشته بودی مرا خیلی خوشحال کرد...از لابلای نوشته هایت صدای آهنگ زیبای شوپن را می شنوم همانگونه که زمستان پارسال کنار شومینه نشسته بودیم و شروین برایمان پیانومی نواخت...

( در اینجا نامه به شرح حال و پرسش در مورد افراد فامیل و آشنایان می پردازد و سپس اینگونه ادامه می یابد)

یلدای عزیزم در آغاز نمیدانستم از کجا باید شروع کنم اما اکنون می بینم همیشه میتوانم با تو براحتی گفتگو کنم و آرزو های تو همان آرزوهای من است...

این عشق تو همچون شرابی در وجود من ناب می شود...

 

رومئو

وین 17 دسامبر1964

 

نامه را تا کردم و لای کتاب گذاشتم...

 

                       *             *              *               *

                      

 

بعد از یکی دو هفته که مجددا سری به دست دوم فروشی ها زدم جعبه ای که کتاب را در آن پیدا کرده بودم هنوز در گوشه مغازه بود .چند کتاب دیگر را از داخل جعبه برداشتم و پشت جلد آنها را نگاه کردم...

پشت جلد کتابی در مورد دارو شناسی مهر شده بود...دکتر ر. میناسیان . بالای صفحه اول یک کتاب رمان نوشته بود ...تقدیم به یلدای عزیزم...

و پشت جلد یک کتاب قصه کوچولو نوشته بود...برای ژولیت عزیزم...

رومئو...

ظاهرا رومئو و یلدا با هم ازدواج کرده بودند و صاحب دختری شده بودند که اسم او را ژولیت گذاشته بودند...

خیلی دوست داشتم بدانم اکنون کجا هستند و چه میکنند...ولی احتمالا هیچوقت نخواهم دانست چون در زندگی راز هائی هستند که هیچوقت فاش نخواهند شد... 

/ 33 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عرشیا

درود... 2 سالگی ام تمام شد...شمع سه سالگی ام رو تو بساز... تولد وبلاگمه...نمی آیی؟؟؟ چشم به راه نگاهت... قربانت عرشیا[گل][قلب][ماچ]

مسعود

سلام جناب نادر عزیز . با پستی جدید منتظر تشریف فرمایی شما هستم . شاد باشید [گل]

مهشید

خیلی جالب می شه اگه این کار و بکنه. چون اینجوری گند می زنه به کازه کوزه علم ژنتیک با این ایده های جدیدش[نیشخند]

مسعود

سلام آقا نادر عزیز . خوب هستید ؟ برای برد امروز آماده اید ؟ به امید استارت مجدد قهرمانی . [لبخند] شاد باشید .[گل]

مسعود

سلام آقا نادر عزیز . تبریک بابت برد و تداوم صدرنشینی [گل] با یه پست جدید منتظر تشریف فرماییتون هستم . [گل]

مسعود

سلام آقا نادر عزیز . تبریک بابت برد و تداوم صدرنشینی [گل] با یه پست جدید منتظر تشریف فرماییتون هستم . [گل]

داستانسرا(عمولي)

خدائيش تا اينجاشو خوب اومدي يه كم ديگه همت كني ته وتوي قضيه روحسابي درمياري و مارو ازاين حالت"مرديم ازكنجكاوي"نجاتمون ميدي.ماهم ازهمين جا هم حمايتت ميكنيم هم تشويق ......برو بينم چيكارميكني ژيگوووووووووووول[نیشخند]

مسعود

عرض ادب و احترام به استاد بزرگوار خودم . خوب هستید ؟ خواستم از شما دعوت کنم برای مطالعه پست جدیدم تشریف بیارید . افتخار می دید ؟ شاد باشید [گل]

مسعود

سلام آقا نادر عزیز . با یه پست جدید منتظر نظرات قشنگتون هستم . [گل] شب خوش [گل]

مهشید

تو فکر نمی کنی یه ماهه آپ نکردی مردم دلشون از غصه می ترکه[ناراحت][نیشخند]