یک عشق آسمانی – پایان فصل اول

یک                         

در خواب بود که بوسه کوچکی را روی گونه خود احساس کرد... نسیم خنکی وزید. خندید و با خود گفت فرشته ای مرا بوسید...لحظه و ابدیت بهم پیوسته بودند . در آن لحظه که زمان ایستاد .در آن لحظه که خودش خواسته بود زمان بایستد .. عشق شده بود چیزی از جنس عطرو مه ، پیوندی بین لحظه و ابدیت....

میترائی گفت ، برمیگردم و چند لحظه بعد او و رکسانا در اورانوس بودند ...

یکروز به آناندا گفته بود خوشحالم از اینکه شاگردانت را همانقدر دوست داری که مرا...

وقتی چشمهایش را باز کرد در کنار خود نامه ای یافت بصورت یک کاغذ تا شده . ترسید آنرا بخواند و لای کتابش گذاشت . دو کتاب بیشتر نداشت یکی اولیس و دیگری تاریخ هرودوت .احساس آرامش همچنان در درونش باقی ماند .هوا را بلعید مانند شناگری که از زیر آب بالا آمده ...آرامش یعنی لحظه ای که در آن دیگر چیزی فوریتی نداشت... شناور بود... مانند قایق بادبانی کوچکی روی دریا...

شکل و شمایل کارما که از دور پیدا شد شروع کرد به آماده ساختن وسائل چای سبز .کارما ادای احترام کرد و نشست وگفت استاد امروز سیتا از یک موضوعی خیلی گرفته و ناراحت بود .یاد گفته شما افتادم که در اینجور مواقع باید جهت فکرمان را عوض کنیم و به چیز دیگری فکر کنیم . به او گفتم فکر کن در قایق بادبانی کوچکی هستی ، روی اقیانوس آبی ...

آناندا خندید و با دست روی شانه کارما زد...

کارما گفت چرا می خندید استاد...

آناندا گفت بماند...سپس کتاب اولیس را برداشت و از لای آن نامه را در آورد . آنرا به کارما داد و گفت برایم بخوان....

کارما کاغذ را باز کرد و با تعجب به آن نگریست و گفت چیزی در آن نوشته نشده...

آنانداگفت : هیچ چیز....

کارما گفت : روی کاغذ فقط دو علامت است....یک ماه و بالای آن یک ستاره

آناندا خندید....کاغذ را گرفت و در جیب کوچک پیراهنش روی سینه خود گذاشت.....سپس گفت از فردا دوره هایمان را شروع خواهیم  کرد.... 

/ 2 نظر / 13 بازدید
بیتا سالک

[گل][گل][گل][گل][گل][تایید]

بیتا سالک

دوباره سلام خیلی خوب و زیبا و جذاب داستان داره ادامه پیدا می کنه. نوشتن چه خوبه. یادگاری که همیشه ماندگاره[لبخند]