يك عشق آسماني – بخش پنجم : زيبائي چهار حيات

يك

يك عشق آسماني – بخش پنجم : زيبائي چهار حيات

 

گرد هم روي زمين سر سبز نشسته بودند . باد روي آب زلال و آبي درياچه مي رقصيد و بالا مي آمد تا بصورت نسيمي خنك جانشان را تازه كند.... .

در كنار آناندا يك جاي خالي بود . در واقع چون فقط آناندا مي توانست محبوبش را ببيند آنجا خالي بود . عطر و بوي دلپذير ميترائي به او آرامش مي بخشيد و هنگاميكه باد چند تار موي او را به روي صورتش آورد زيبائي زندگي دو صد چندان شد.... جينگيل نيز مثل يك گوله پشمالو   كنار آنها خوابيده بود و به آرامي خر خر مي كرد. اما او نيز براي ديگران ناپيدا بود..... .

 

آناندا هميشه شاگردانش را علاوه بر باطني زيبا به داشتن رفتار و ظاهري زيبا نيز تشويق مي كرد .يك روز به آتها گفته بود " حتي اگر اخم هم مي كنيد سعي كنيد مثل سيتا اخم كنيد." آنها همه خنديده بودند ولي اين موضوع واقعيت داشت و سيتا هنگاميكه اخم ميكرد ، طوري اين كار را انجام ميداد كه ابروان باريكش حالتي زيبا به چهره او مي دادند .

 

آناندادر جمع شاگردانش گفت : احترام گذاشتن و لذت بردن از زيبائي بايد ارتباط اصلي ما با سه گونه ديگر از حيات را تشكيل دهد، چرا كه ما تنها گونه حيات نيستيم . اجرام آسماني ، سياره اي كه روي آن زندگي مي كنيم همراه با كوه ها، دريا ها ، و جو اطراف آن خود يك نوع حيات مجزهستند گرچه ما آنها را كاملا جامد مي پنداريم و فكر ميكنيم به تمام رموز آنها پي برده ايم . ما از زيبائي آنها لذت ميبريم ولي ارتباط سالمي با آنها نداريم .....

درختان و گياهان و گل ها باز نوعي ديگر از حيات مجزا را تشكيل ميدهند كه ارتباطشان با سياره مادر يعني زمين بسيار سالمتر است...

و بالاخره حيوانات و جانوران كه از هر گونه حيات ديگر به ما نزديكترند ولي ما در بالاتر شمردن خود ترديدي نداريم و درحاليكه از زيبائي انها لذت مي بريم براي حيات آنها آنطور كه بايد ارزش چنداني قائل نيستيم....

 

در اينجا آناندا سر خود را برگرداند و به ميترائي نگريست كه اغلب دستهاي زيبا و انگشتان باريكش در حال نوازش و غذا دادن  به حيوانات و گربه زيبايش بود.....

همه فكر كردند همانطور كه اغلب عادت آناندا بود به نقطه اي دور خيره شده است . اما سيتا و كارما متوجه قضيه شدند و به يكديگر لبخند زدند....

آناندا نگاهش را برگرداند و كمي خودش را جمع و جور كرد....

ميترائي در حاليكه دستش را روي ساعد دست آناندا قرار مي داد خنديد و در گوش او زمزمه كرد...." استاد يك روز هم از فرشتگان و حيات نامرئي برايشان بگوئيد.....  

ا

/ 1 نظر / 18 بازدید
بیتا سالک

[گل]نادر عزیز بی نظیر بود[گل][گل][گل]