سایه بوف

 

 

در زیر نور ماه مانند شبح سفیدی بود که خرامان خرامان از تپه بالا می رفت...از لابلای گل های وحشی گذشت و همانجا که قرار گذاشته بودند در کنار آناند نشست...

 

سر قشنگش را روی زانوی آناند گذاشته بود و در حالیکه اوآرام آرام موهای زیبایش را نوازش می کرد ..گفت :

 آن پائین هنگامیکه از کنار کلبه کوچکی می گذشتم...صدای مردی را شنیدم که  با لحنی غم انگیز و مثل اینکه دارد چیزی می نویسد می گفت..".در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد..."

راستش کمی ترسیدم..

 

آناند گفت:  تنهائی و دلتنگی ... در زندگی گذرگاه هائی است که باید به تنهائی از آنها عبور کنیم...گاهی آنچنان با دنیای پیرامونمان بیگانه می شویم که دلتنگی عظیمی وجودمان را فرا می گیرد...

دلم می خواست با آن مرد آشنا بودم و بر زخم هایش اندک مرهمی می گذاشتم و او را از رنج و اندوه رها می ساختم ...

 

میترایی ادامه داد: .. می گفت " می خواهم خودم را بهتر بشناسم..".

آناند گفت :راست می گفت...چرا که می خواست سرمست و آبدیده شود...اما طاقت نیاورد ...گرچه روحی بزرگ و لطیف داشت...

میترایی گفت: تو اینها را از کجا میدانی..؟

 

آناند گفت : من هم از آنجا که می گذشتم ازلای پنجره نیمه باز سایه مردی را دیدم که شبیه جغد بود و با حالتی خمیده نوشته ای را می خواند و بعد ناگهان خود بصورت جغدی سفید و زیبا درآمد و در زیر نور ماه پر کشید...

 

میترایی سر خود را بلند کرد ولحظه ای چند به چهره مهربان آناند نگریست...سپس لبخندی زد و با دو دستش دستهای آناند را کشید و با هم روی علف ها در دامنه تپه غلطیدند...

همچنان می خندید...آنقدر که آناند از خنده های او سر مست شد...

گوئی از جائی صدای جاودانی سمفونی والسی از اشتراوس نیز به گوش می رسید...

لحظه ها با ابدیت یکی شدند و زمان دیگر برایش معنا نداشت...

و آناند همچنان سرمست بود هنگامیکه سپیده دمید و میترایی دوباره به آسمان بازگشت...

 

 

/ 28 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسعود

سلام آقا نادر عزیز . با پست جدیدی منتظر تشریف فرماییتون هستم . شاد باشی [گل]

فری

چه می کنه این اس اس[نیشخند][گل]

فریده (باران)

هر کس می تواند آینه شود ./انقدر زلال که همه بتوانند خود را در او ببینند .نوشته ها یتان نشانگر نوعی زلالی است ، زلالیی که هنوز هم بیشتر خواهد شد . تنهایی ها کمک میکنند تا ما به عمق دست یابی پیداکنیم. از دیدارتان ممنونم .باز هم منتظرم

سما

سلام نادر عزیز.بسیار بسیار زیبا بود. موفق باشی.

امیرحسین

سلام نادر جان,خوبی شما؟ درود بر قلم زیبا و پر توانت,واقعا عالی بود.ممنون که همیشه همراه وبلاگم هستی. برات آرزوی موفقیت روزافزون دارم.[گل]

مهشید

خیلی چیزها قابل مقایسه نیست عزیز. یکیش همین برخورد انسانها باحیوانات و انسانها با انسانها در نقاط مختلف دنیاست. خوش به حال کورها و کرها.

مسعود

سلام جناب نادر عزیز . با پست جدیدم منتظر تشریف فرماییتون هستم . افتخار می دید ؟ [گل]

فریده (باران)

هیچ آهنگی زیباتر از موسیقی درونی هر کس نیست . این موسیقی از زیباترین ملودی هایی است که هستی تا کنون شنیده . من میدانم شما این موسیقی را شنیده اید . نوشته شما رهایم نمیکند

فریده (باران)

هیچ آهنگی زیباتر از موسیقی درونی هر کس نیست . این موسیقی از زیباترین ملودی هایی است که هستی تا کنون شنیده . من میدانم شما این موسیقی را شنیده اید . نوشته شما رهایم نمیکند