دشت پلنگ ها،گل های سرخ و پروانه های سفید ...

 

  

     در راه بازگشت از معبد عارفان شکارچیان آژاک به خاطر خصومت دیرینه ای که با آناند داشتند سه تیر به سوی او پرتاب کردند که در پیکرش فرو نشستند .ضربه جسمی و روحی شدیدی به آناند وارد آمد...چشمانش سیاهی رفت و نفسش در سینه تو پیچید .بعد این حالت جای خود را به شگفتی داد چرا که احساس کرد زنده خواهد ماند .وقتی که رونجری و ماتای به او رسیدند تیر ها را شکست و گفت ...چه خوب شد در کنارم نبودی ماتای .رونجری و ماتای او را برای مداوا به دشت پلنگ ها و گل های سرخ و پروانه های سفید بردند ...چند روز بعد علی رغم دردی که داشت آناند میتوانست راه برود ...

     کلبه چوبی و زیبای ماتای دل انگیز در دشت پلنگ ها و گل های سرخ و پروانه های سفید بود .با مراقبت های ماتای و در هوای فرح بخش دشت حال آناند رفته رفته بهبود یافت.

    یک روز صبح آناند خواب بود که پروانه سفیدی از پنجره  به داخل کلبه آمد و او را از خواب بیدار کرد . نسیم صبحگاهی و بوی گلهای سرخ دشت جان افزا بود . ماتای نزد آناند آمد تا با هم سری به بچه پلنگ ها بزنند . در سبدی که بهمراه داشت برای خودشان و بچه پلنگ ها غذا آورده بود.

     در راه ماتای گفت ، چند وقت پیش دو شکارچی اینجا آمده بودند و یک ماده پلنگ را هم زخمی کردند .خوشبختانه رونجری آمده بود به من سر بزند و ما آنها را در گودال آپوکال به دام انداختیم و مدت سه روز بدون آب و غذا آنجا نگهداشتیم تا بی حال شدند . بعد رونجری با چوبدستش حال آنها را جا آورد و آنها را از دشت بیرون راندیم.

آناند گفت ، ستازه های تو و رونجری خیلی به هم نزدیک اند.

ماتای گفت،ستاره تو چی ؟...

آناند گفت ،من عاشق خوبی نیستم .

ماتای پرسید ،اینو کی بهت گفته...

آناند گفت ،زنی که هیچوقت بچه پلنگی را نبوسید .

ماتای گفت ،بهت دروغ گفته... و سپس دست آناند را گرفت .

پروانه ای بال زد و روی دستشان نشست .آناند دست ماتای را بوسید .به مقابل آبشاری دل انگیز رسیده بودند. ماتای با چشمان زیبایش پروانه را دنبال کرد در حالیکه آناند به او خیره شده بود .

ماتای گفت ،چه خوبست در زندگی احساسی لطیف داشته باشیم بجای اینکه فقط وقتی کسی رفت زار زار بگرییم.   

بچه پلنگ ها از دور ماتای را دیدند و دوان دوان آمدند .

آناند گفت ،  چقدر من از این دشت و پلنگ ها خاطره دارم ...

ماتای پرسید ،آینده چی ؟

آناند گفت ،همیشه عاشق دیدن این گل های سرخ خواهم بود ... امروز...فردا...همیشه...آینده پیوسته در قلب من تکرار می شود... ماتای .


 

/ 10 نظر / 13 بازدید
فريبا

"چه خوبست در زندگی احساسی لطیف داشته باشیم بجای اینکه فقط وقتی کسی رفت زار زار بگرییم" واقعا این جمله ی پستتو دوس دارم استاد... طبق معمول فوق العاده بود[دست]

فريبا

سلام استاد عزیز... ترمه به روزه و منتظر شما[لبخند][گل]

فريبا

سلاااااااااااااااااااااااام استاد عزیز و مهربونم... یکشنبه ی اروم و قشنگی داشته باشین و همیشه شاد و سرحال و خوشحال باشین[گل]

فريبا

سلاااااااااااااااام به استاد بزرگوار و عزیزم نادر جان ترمه بی صبرانه منتظرته... یه لینک هم پایین داستان گذاشتم که اگه بهش سر بزنی خوشحالم می کنی... یه دنیا ممنون داداشی...

فریبا

استاد کم پیدایین[ناراحت] من و ترمه دلتنگتونیم[گل]

فري

استااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد عزیزم کجایین شما؟ ترمه در غم دوریتون اشک می ریزه حتما بهش سر بزنید[چشمک][گل]

فري

کجایین استاد؟[ناراحت] ترمه رو که یادتون نرفته؟

فري

سال نوی استاد عزیزم مباااااااااااااااااااااارک[گل]

فری

سلام استاد... شما دیگه پاک منو فراموش کردینا... ترمه به روزه سر بزنید لطفا.