يک عشق آسمانی - بخش دوم : راز دو لبخند

( در متونی مربوط به سه هزار سال پیش که به زمان ما قدیمی و کهن شمرده می شود ، از میترا بعنوان مهر یامهربانترین الهه آسمانی و همچنین دلیرترین آنها یاد شده است...).

inspirational-poems.jpg

میترائی از لابلای مژگان زیبا و بلندش نگاه مخمورش را به آناندا افکند و گفت : آناندا، اولین باری که تو را دیدم در اطراف همان معبدی بود که آنجا زندگی میکنی... در حال مداوای پروبال پرنده ای زخمی بودی ...

 بعد ها هم همیشه تو را در آن اطراف می دیدم که به مداوای حیوانات دیگری که در تله افتاده بودند و  یا دست و پایشان شکسته بود می پرداختی....

تا اینکه یک روز بچه آهوئی را می خواستی مداوا کنی که یکی از پاهایش آسیب بسیار ناجوری دیده بود و تو از مداوای آن عاجز بودی.... متاثر شده بودی و چشمانت پر از اشک شد....

گرچه اجازه نداشتم ،ولی در برابرت ظاهر شدم و تو با هوش و فراستی که داشتی مرا شناختی و بچه آهو را نزد من آوردی ...ومن فقط با نوازش پای او ، آنرا مداوا کردم....

آناندا آن روز را به یاد آورد... اولین باری که میترائی را در جنگلزار اطراف معبد دیده بود ....

با بیاد آوردن خاطره آنروز هر دو به هم لبخند زدند ....

.... دو لبخند همزمان....

..گرچه کوتاه...ولی هر یک به زیبائی هزار شاخه گل رنگارنگ....

..و به گرمی هزار سال عشق و وفا....

 

 

/ 3 نظر / 54 بازدید
ژاله

سلام.. نوشته زيبائی بود مثل قبلی ها. لطفا در صورت گذر از خيابان انتقلاب فقط جلد اول کتاب ايتاليائی را بخريد.. هيچ عجله ای هم نيست

بیتا سالک

[تایید][گل][گل][گل]

بیتا سالک

چه ذوقی داره خوندن این داستان[لبخند]