داستانی که پایانش عوض شد

 

 

 

بعضی از دوستان ازشکل پایانی داستان پست قبل و شاید هم از چیز های دیگرش کمی دلخور بودند...

ولی ماجرا تمام نشده بود...برای اینکه خیلی سال ها قبل از اینکه من به دنیا بیام لانسکی از دنیا رفته بود...

یعنی در واقع پایان قضییه از این قرار بود...

 

                  *             *                       *               *               

لئو بلند شو.....چقدر می خوابی.گربه هم اینقدر نمی خوابه.......شب خوابت نمی بره ها......بچه ها میخوان برن توی جنگل تمشک بچینن.....

این صدای آنا بود که یک آهنگ قیمی رو هم داشت زمزمه میکرد...

چشمهامو باز کردم و گفتم خیلی عجیبه... داشتم خواب می دیدم و همین آهنگ رو هم داشتند توی لابی هتل پخش می کردند.

آنا گفت کدام هتل عزیزم...خواب دیدی خیر باشه...

گفتم یه هتلی بود که آنجا ملاقات می کردیم ...درگیر شدیم...ولی بمن شلیک نکردی...

آنا گفت عجب خوابی ژولی پولی من...زود باش...بچه ها رفتن..

بلند شدم ،دست وصورتم را شستم و لباسمو پوشیدم و با آنا رفتیم دنبال بچه ها که هنوز از خونه زیاد دورنشده بودند.

آنا گفت بدو بهشون برسیم..

در حالیکه می دویدم و هنوز تو فکر اون خوابم بودم داد زدم...یه معما.. اگه گفتی بهترین اتفاق زندگی من چی بوده..

آنا در حالیکه می خندید گفت... من بودم...بدوتنبل..

 

/ 31 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ژاله

با مطلبی در مورد ریاست جمهوری آمریکا و حیوانات بروزم.. کاش ما هم از این جور آدمها گیرمان بیاد..

امیرحسین

سلام نادر جان،خوبی؟ با مطلب جدیدی پیرامون موسیقی بزرگان ایران در خدمتم عزیز.منتظر نظرات ارزشمنت هستم.[گل]

افشین

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] ------------------- ما هستيم ------------------- جمعه اول آذر ساعت ۲ پس از نيم روز قطعه ۵۰ بهشت زهرا آرامگاه جانباختگان راه وطن - قطعه شهدا - گرد هم خواهيم آمد تا يادشان را گرامي بداريم و از معلولين جنگ ايران با اعراب حمايت کنيم ..... وعده ديدار ما در تهران بهشت زهرا قطعه ۵۰ در اهواز قطعه شهدا در شيراز قطعه شهيدان در قم قطعه شهدا در آبادان قطعه شهداي سينما رکس [گل][گل][گل] منتظر نظرت می باشم [گل][گل][گل] [خداحافظ] ما هستيم .....

مسعود

آفرينندگان همه سخت اند . . . http://afarinandegan.blogfa.com/

فريبا

سلام برادر گل دوست داشتنیم... یه ذره حال ندار و قراضه م خوب شم بیشتر سر میزنم[گل]

سحر

پاییز فصل تمامی زیبایی هاست پاییز فصل قشنگ خاطره هاست فصلی که رنگ زرد و قرمز و نارنجی اش نه چشم را می زند، نه خسته ات می کند من پاييز را دوست دارم... بخاطر غريب و بي صدا آمدنش بخاطر خش خش گوش نواز برگ هايش بخاطر صداي نم نم باران هاي عاشقانه اش پاييز را دوست دارم..... بخاطر رفتن... و خيس شدن زير بارانش بخاطر بوي مست کننده خاک باران خورده کوچه ها پاييز را دوست دارم..... بخاطر تنهایی و دلتنگی اش بخاطر سالها خاطرات پاييزي ام بخاطر نشاط نوجواني ام در مدرسه بخاطر تنهايي جواني ام و من امسال عاشقانه پاييز را دوست دارم... سلام روز بخیر وبلاگ زیبا و درخور تحسینی دارید....اگه دوست داشتی کلبه کوچک منم با قدمهای سبزت مزین کن..خوشحال میشم روز قشنگی داشته باشی[گل][گل]

مهشید

شما همیشه نامبر وان هستی نادرخان!!! دوم هم که بشی از نظر ما اولی[نیشخند] کامنتت هم خیلی بامعنا و قشنگ بود. البته این باستان شناسی رو متاسفانه بنده انجام ندادم ولی خیلی دوست داشتم جای اون آقاهه بودم که یه گربه باهاش خاک کرده بودن[چشمک]

مرجانک

[گل] نادر عزیز شب پر ستاره ای را برایت ارزو دارم . طبیعت نگهدارت .

مهشید

[خنده] نادرخان تنبل شدیا. بدو آپ کن دیگه[چشمک]