معبد ببر ها

آنچه گذشت...آناند پس از ریزش کوه و از دست دادن حافظه خود به معبدی در جنگل می رسد و در آنجا پیر معبد و نوه اش می تیا از او استقبال می کنند....

  قسمت سوم-سایه

   توله ببری از بیشه ها بیرون آمد و به شاخه ای که پرنده روی آن نشسته بود خیره شد...با چشم هائی به رنگ سبز کمرنگ و لیموئی که در آنها دانه های سیاه عشق نهفته بود...

    پیر خوش سیما گفت: سال ها قبل یکی از راهبانی که در این معبد بود از دو توله ببر نگهداری میکرد و راز دوستی با ببر ها و دیگر حیوانات را در دفتری نوشت...

   معبد در محوطه ای قرار داشت که دور تا دور آنرا جنگل و گیاه فرا گرفته بود .خود معبد از سنگ های تیشه ای ساخته شده بود ولی در پشت آن یک انبار و اطاقک چوبی قرار داشت.باغچه ای نیز در کنار انبار بود که در آن سبزیجات و دیگر مایحتاج خوردنی را کاشته بودند.

  غذای نیمروز را که خوردند ،می تیا آناند را برای استراحت به یکی از اطاق های معبد راهنمائی کرد .آناند روی تشک تختی چوبی دراز کشید و به خوابی عمیق فرو رفت...  در خواب سایه ای را دید که در کنار  ببری ایستاده بود.

   سایه گفت : پیر معبد نشانه حقیقت جوئی و خواستن رابطه ای صمیمی با پدر است.      می تیا نشانه رابطه خوشایندی است که خواهان آن با یک زن هستی...      

   آناند پرسید : معبد و ببر ها...آنها نشانه چه هستند...                                                                                                                            ولی از خواب بیدار شد . توله ببری به داخل اطاق آمده بود با یکی از سندل های آناند بازی میکرد.آنرا به دندان گرفت و فرار کرد.

  ساقه زیبای می تیا در درگاه ظاهر شد و در حالیکه می خندید گفت...توله ببر ها بازیگوش هستند ولی نگران نباشید سندلتان را پیدا میکنیم.                                           هوا همچنان پاک و مطبوع بود .صدای پیر معبد آنها را به ایوان جلوی معبد فرا خواند..بیائید اینجا...بزودی شیوا ،سیتا و کارما از راه می رسند...

 ادامه دارد...

/ 4 نظر / 15 بازدید
فریبا

چرا نگفتین پست گذاشتین استاد؟!!! حالا خوبه باهاتون قهر کنم؟[ناراحت]

فریبا

چه جوریه که می تونید انقدر متفاوت بنویسید؟ خیلی تاثیرگزاره... ممنون[گل]

فریبا

ترمه بعد از شونصد سال نبودن برگشته... بهش یه سر بزن[گل]

ریحانه

سلام وبلاگ جالبی دارین.خوشحال میشم به منم سربزنین.یاعلی[گل]