سرنوشت

 

تقدیم به ژ .ف بخاطر روز تولدشان

در یکی از آن روزهای اوائل پائیز که هوا خنک و فرحبخش بود ، و گرد هم در میان دشت سر سبز سرزمینشان نشسته بودند ، آپولون نیرومند و خوش چهره چنین گفت : از هزاران سال پیش در طول زمان انسان های بسیاری بصورت کم یا نسبتا زیاد در سرنوشت ما  و جامعه تاثیر گذار بوده اند ،همانگونه که ما در مقیاس کوچک خودمان در سر نوشت دیگران نقش داشته ایم به میزان کم و یا نسبتا زیاد.........

بیشترین تاثیر مثبت را در زندگی ما و جامعه آنهائی دارند که قوی و مهربانند و بیشترین تاثیر منفی را آنهائی که ضعیف و تاریک فکرند ....

ابتدا بیائید یک دقیقه سکوت کنیم به یاد آنهائیکه در میان ما نیستند وو سرنوشت هائی غم انگیز داشته اند.....

سپس گفت : اما زیباترین سرنوشت ، سرنوشتی است که زندگی انسانها را از طریق دوستی و عشق پیوند میدهد . دوستی و عشق یک رابطه ساده احساسی است ، گرچه در عشق این احساس خیلی قوی تر است و می تواند در آغاز یکطرفه باشد و یا از همان ابتدا دو طرفه . اما جائی که کمبود شجاعت، صداقت ،وفا ویا رازداری و اعتماد باشد ،دو رنگی و ریا دوستی و عشق را پیچیده جلوه میدهد و دور و بر آن شاخ و برگ درست میکند . و چه بسا دوستی و عشق کمرنگ شود ، از آه و ناله سر در بیاورد و گرما و نشاطش را از دست بدهد .....

آناندا برای چند لحظه در افکارخودش محو شد و نگاهش به تپه کوچکی در دور دست افتاد که یک روز با میترائی ، آپولون و آرمیتا از دامنه آن پائین دویده بودند، در حالیکه همه دست های یکدیگر را گرفته بودند ....صدای خنده زیبای میترائی هنوز در گوشش بود و بی اختیار به یاد آن خاطره دل انگیز  لبخند زد ......

در فرصتی که طی مکث کوتاهی که آپولون کرده بود پیش آمد ، آرمیتای زیبا ، خواهر میترائی پرسید : استاد اگر کسی را دوست داشته باشیم ولی شرایط لازم را برای اظهار علاقه به او نداشته باشیم  ، چه باید کرد .....

آپولون گفت : اگرکسی را واقعا دوست داشته باشیم او خودش آنرا خواهد دانست و هر دو احساس خوبی خواهید داشت و سرنوشت نیز کمکتان خواهد کرد .....

در اینجا کارما گفت استاد اگر اجازه دهید می خواستم مطلبی را بگویم . برای من زیبا ترین سرنوشت ، سرنوشت پدرم بود....

آپولون گفت : حتما پدر و مادرت همدیگر را خیلی دوست داشتند ....

کارما گفت : فقط این نبود استاد ... پدرم هیزم شکن و صیاد فقیری بیش نبود ، اما یک روز تصمیم گرفت که سرنوشت ما و خودش را تغییر دهد . او ما را از اعماق جنگل و کوه های بلند گذراند و به این دشت سر سبز آورد . زمانی که به اینجا رسیدیم در سایه آن درخت بزرگی که در پائین تپه قرار دارد استراحت کردیم و سکوت و زیبائی این دشت ما را از خود بی خود ساخت .دریافتیم این دشت زیبا به جز ما ساکنان دیگری نیز دارد و از جویبارهای زلال ، پرندگان و آهوان زیبا و آب و هوای فرحبخشی برخوردار است ، آنچنان که خدایان نیز اینجا قدم می گذارند .پس در کنار شما ماندیم تا با هم خوشه های طلائی گندم را درو کنیم و سیب های سرخ عشق و دوستی را بچینیم .....

آپولون گفت :خوشحالم و برای همه سرنوشت خوشی را آرزو میکنم ....مهربانی با خود و دیگران و طبیعت و حیوانات  را ادامه دهید و به دوستان خوب خود اعتماد کنید...

نسیم ملایمی گیسوان سیتا را پریشان ساخت ....نگاهی از زیر مژگان زیبایش بسوی کارما افکند و احساس کرد سرنوشتش با او پیوند خورده است و میتواند از او انتظار آرامش و اعتماد را داشته باشد...  .

/ 6 نظر / 10 بازدید
ژاله

سلام نادر جان... خيلی ممنون از نوشته قشنگت و اينکه تولد من يادت بود... درضمن ميبخشی دير سر زدم.. سرم خيلی شلوغ بود.

lone wolf

ممنون از لطفت نادر جان...مطالبت هميشه زيبا و دلنشين هستند. اگه برات ممکنه کمی هم از اساطير ايران باستان و تقدس طبيعت در نزد اين مردمان بزرگوار بنويس.

lone wolf

نادر جان ممنون که پيشنهاد ما رو قابل دونستی

بیتا سالک

[گل] نادر جان من تصور می کردم که کارما وقتی هنوز نوزاد بوده به این دشت اومده ...همون موقع که سیل اومد ....درسته؟!!

بیتا سالک

[گل]راستی ژاله ی عزیز هم تولدش پس آبانماه هست. یک سال و اندی از این تاریخ گذشته[نیشخند]اما چون این ژاله خیلی عزیزو مهربونه......هر روز بودنش مبارک[هورا][لبخند][گل]