۴-دو راز گل سرخ

در ابتدای راهی بودند که به طرف دریاچه می رفت.آفتاب دیگر کاملا بالا آمده بود و روزی بسیار دلچسب و شیرین بود...

پس از چندی به بوته ای از گل های سرخ زیبا و شاداب رسیدند و کارما یکی از شاخه های گل را از بوته جدا ساخت و با خود به همراه آورد.همچنان راه را ادامه می دادند که ناگهان صدایی شنیدند و دختری با چهره خندان در برابرشان ظاهر گشت...گل سفیدی در لا به لای مو های بلندش نهاده بود...

کارما گل سرخ را به او هدیه کرد و گفت: سیتا روز تولدت را تبریک می گوییم...

آن گاه بود که استاد دانست چرا کارما گل سرخ را از بوته جدا کرده بود و گفت:سیتا برای تو آرزوی موفقیت و سلامتی را دارم...

پس از تشکر دختر گفت که آنها را از بالای تپه دیده است و سپس افزود:استاد، می گویند شما این توانایی را دارید که گل سرخی را خاکستر ساخته و دوباره از آن خاکستر گل سرخی را پدید آورید.اگر این را به من بیاموزید دیگر هیچ نخواهم خواست...

استاد گفت:استعاره زیبایی است...اما اگر کسی بتواند این کار را انجام دهد شعبده بازی بیش نخواهد بود ...ولی تو سیتا همواره این توانایی را در خود داری که با سعی و تلاش از نفس خود گل سرخی پدید آوری و همانند آن زیبا و شاداب باشی... همچنان که اکنون هم هستی.

/ 1 نظر / 15 بازدید
بیتا سالک

[گل]