داغون

                       داغون

 

چقدر نوشتن داستان و افسانه برایم لذتبخش بود ...هنوزهم...هنوز هم. اما این داستان درباره یک ماجرای واقعیه...گرچه خودم دیگر واقعی نیستم . چرا که در دنیائی بسر بردم که کسی در آن نبود... باور نمیکنم این ماجرای زندگی منه که امروز عوض شد...فقط برای من...و به خاطر کسی که خیلی خیلی سالها پیش تکه ای از قلب مرا با خود برد... و هنوز مرهمی برای آن نیافته ام... 

             *                *               *              * 

دیگر یادم نیست چه کسی که را بیشتر دوست داشت...سال های زیادی می گذرد در این دنیائی که برایم بی تو بود.چند بار دلم برایش تنگ شد و یکی دوبار او را در خواب دیدم.اما قرار نبود به او فکر کنم...قرار نبود نامش را جستجو کنم.قرار بود همان میترائی خیالی همواره با من باشد...و شاید هم این بازی را میترائی درآورده ، چرا که هر دو اسمشان  بطور عجیبی هم  معناست ...

نمیدانم چرا در آن لحظه اسمش را به جستجوگر دادم ولی زمانی که چهره زیبایش روی صفحه مانیتور ظاهر شد ابتدا شوری مرا فرا گرفت...بعد روی مبل دراز کشیدم...وداغون شدم...داغون و دلتنگ...داغون و آشفته...داغون و شوریده...داغون...داغون...داغون.   چقدر طول کشید این سال های داغون شدن... عوض شدن... در دنیائی که کسی در آن نبود...

نوشته هایش روان و عمیق وزیبا بود...در سایتی بنام جن و پری...جائی آنطرف دنیای من...پر از مقاله و نقد ادبی.می خواستم داد بزنم...آهای من اینجا هستم...اینجا..

یادداشتی برایت می گذارم...بدون آنکه اسباب زحمتی فراهم کنم...چه سایه ها ،بند ها و محذوراتی که ما را احاطه نکرده اند...

ولی باز بدنبال پیدا شدنت جشن با شکوهی می گیرم...گوش فرا می دهم به آهنگی ازدریاچه قو...به آهنگی از زیبای خفته...و باخ در سی مینور...یک جشن با شکوه در دنیائی که کسی در آن نبود....جز تو... 

/ 19 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

آیا میان این همه کلید نرینه ی آن قفل بسته را خواهیم یافت؟ من تصادفی با این وبلاگ آشنا شدم ولی مطمئنا از این به بعد هر وقت بتونم سری بهش میزنم.موفق باشید.

نادر

برای سارا این عبارات را یک قفل ساز داخل مغازه اش زده بود... به نا امیدی مرو...امید اینجاست بهر هر قفلی کلید اینجاست.....[چشمک]

امیرحسین

با درود بر نادر جان. دعوتت می کنم امشب به نبودنم به یادم تو به من دنیا رو دادی، من به تو خاطره دادم دعوتت میکنم امشب به دلی که بی تو سرده به دلی که پاره پاره ست،به دلی که توبه کرده دعوتم کن که بسوزم توی شک دل بریدن ای خدا کی بود که برگشت،سایه تو یا دل من زیباترین ها رو برای تو آرزو میکنم .با مطلب جدید بروز هستم.[گل]

امیرحسین

سلام نادر جان.خوبی شما؟ با مطلب جدیدی به روزم و منتظر حضور ارزشمندت. موفق باشی.

مهشید

مثل اینکه اونجا زودتر بهار اومده رفیق؟!!![چشمک]

فری

به جون فري نمي دونم جه جوري تشكر كنم[بغل] انقدر شرمنده م كردي كه اندازه نداره[خجالت] مرسي داداش كلم[گل]انشالله بتونم جبران كنم[قلب]

فری

راستی نادر جان یادم رفت بپرسم/ وقت کردی کتابو بخونی؟... چطور بود؟... قابل تحمل؟[خجالت]

فری

بابت اینهمه اعتماد بنفس و انرژی که می دی ممنون... از گل خانومیت هم ممنونم[بغل]

مسعود

عرض ادب و احترام خدمت استاد بزرگوار . با پستی جدید منتظر تشریف فرماییتون هستم . افتخار می دید؟ شاد باشید . [گل]

فری

سلاااااااااااااااااام ... صبح 5 شنبه ت خوش[بغل]