جائی که فرشته ها می ترسند قدم گذارند...

 

 

 

       بهترین اتفاق زندگی من میتونست همون آشنائیم با آناماریا باشه.. .  

او در هتلی که باند های مافیا به آن رفت و آمد داشتند کار میکرد و ماموریت داشت هر چند وقت از طریق من گزارشی از فعل و انفعالات آنها به پلیس بدهد.

از شوهرش که یک افسر دائم الخمر بود طلاق گرفته بود.ولی خیلی باهوش و مسلط و خوش برخورد بود و براحتی میتونست خودش را توی دل همه جا کنه...

یک روز بعد از تبادل اطلاعات بمن گفت: لئو،من از این کار اصلا خوشم نمیاد ...دلم می خواد برم یه جائی که فقط زمین باشه و آسمان و دریا...

گفتم : جزیره زیبائی را می شناسم با همین مشخصات...که اسم تو را هم دارد...جزیره آنا ماریا در فلوریدا...

خندید و با انگشتان ظریفش حلقه موئی را که روی پیشانیم افتاده بود عقب زد..   

    اما پیکولا معروف به موش کوچولو که همه جا سرک می کشید دنیای منو بهم ریخت...وقتی خبر آورد که آنا برای دارودسته شیکاگوئی ها هم کار میکنه...

    صحت موضوع خیلی زود ثابت شد،زمانیکه دو روز بعد داشتیم با همکارم جو یکی از اعضای باند شیکاگوئی ها را که در هتل دستگیرکرده و دستبند زده بودیم می بردیم بیرون...

این صدای آهسته آنا بود که در حالیکه کلت کوچکی را پشت کمر من گذاشته بود گفت : منو ببخش لئو...ولی این یکی رو بذارید بره...

کمی جا خوردم ولی به حرفش توجهی نکردم وگفتم : هی ..جو..اون شازده رو ببر مرکز..من بعدا میام...

آنا گفت :شوخی نمیکنم لئو..بگو برش گردونه..وگرنه شلیک میکنم...

باز هم به حرفش توجهی نکردم ، برگشتم و درحالیکه دستش میلرزید اسلحه را به آرامی ازش گرفتم...

جو متوجه چیزی نشده بود و لانسکی را با خود برده بود..

آنا گفت :متاسفم لئو...مجبور بودم باهاشون همکاری کنم...

گفتم : چه بد...من هم متاسفم...

گفت : ممکن بود بهت شلیک کنم...

گفتم : فرقی نمیکرد...شاید هم بهتر بود شلیک میکردی...

گفت : حالا میخوای چکار کنی...

گفتم :هیچی ...میخوام برم یه جائی که فقط زمین باشه و آسمان و دریا....

 

           *         *          *          *           *

 

در لابی هتل یک آهنگ زیبای قدیمی  پخش  می شد....

 

           Fools rush in ,where angels fear to tread

                           Where wise men never fall in love      

                                        ...So how are they to know    

 

عشق سرزمینی ست

 که فرشته ها و آدم های عاقل بدان قدم نمی گذارند ...

اما تو ای محبوبم

قلبت را بگشا تا من شتابان بسوی تو بیایم....

 

 

 

 

 

 

/ 26 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عرشیا

درود... طلوعی دوباره در شب نامه با یاوه ای نو... چشم به راه نگاهت.... همیشه عشق بورز... قربانت عرشیا[گل][قلب][ماچ]

فرشیده

مرسی که به من همیشه 20 میدی اینطوری عقده ای نمیشم

فری

سلام عزیز... ایندفعه صبحون خورده اومدم... از قدیم گفتن در دیزی بازه حیای گربه کجاس؟.... واسه همین دیگه روم نشد برای صبحون مزاحم شم... ممنون که سر میزنی... هزاران بار ممنون[گل]

سعید

سلام نادر خان... فری خیلی از شما تعریف می کنه... خوشحال میشم که به من هم سر بزنید[گل]

سیمرغ

سلام آقا نادر عزیز خوبی؟ گمونم نمیشناسی دیگه منو... درسته؟ حق هم داری.... فقط یه پست یا دو پست اومدی و در خدمتت بودم. اما من همیشه به یاد بلاگ شما بوده و هستم. آقا نادر عزیز: خیلی دلم تنگت شده بود و "هس" : همیشه به یادتم. خیلی برام عزیزی حتی اگه یادم نکنی.

فری

ســـــــــــــــــــــــــــــــلام خان داداش... کم پیدایی ... دلم برات تنگ شده[گل][گل][گل][گل]

امیرحسین

سلام نادر جان،خوبی؟ هر وقت مطلب جدید زدی خبرم کن[گل]

friendship

جان من فدای ایران و ایرانیان عزیز، مسلمان،مسیحی‌،یهودی،بهائی،ملا،آخوند، بی‌ دین، همه و همه من قربان همه. بقول معروف این نیست بگذرد.