معبد ببر ها

 

  آنچه گذشت...آناندپس از ریزش کوه و از دست دادن حافظه خود به معبدی در جنگل می رسد و در آنجا پیر معبد و نوه اش میتیا از او پذیرائی میکنند .ببر های اطراف با دو ساکن معبد دوست هستند و یک توله ببر شیطان صندل آناند را با خود بداخل جنگل می برد...ضمنا سال جدید را تبریک می گویم .

   قسمت چهارم - دنیا های زیبا ،دنیا های بیکران

     آناند لب تخت نشسته بود که میتیا با ظرف آب و پارچه ای که در دست داشت وارد اطاق شد .آناند صورت و زخم روی پیشانی اش را پاک کرد و از او تشکر نمود...احساس کرد دنیای زیبای جدیدی برایشان در حال شکل گرفتن است .بیرون از معبد پیر خوش سیما منتظر آمدن شیوا ، کارما و سیتا بود .

    در دنیای سبز و زیبای جنگل توله ببر صندل را نزد مادرش برده بود ،به تقلید از زمانی که ماده ببر برای او و خواهرش غذا می آورد چرا که تا حدود شش ماهگی نمی توانستند برای خودشان شکار کنند .شیما در حالیکه او را می بوئید و می بوسید گفت ،"این چیه آوردی تیگو...این بوی آن آدمی را که امروز اینجا آمد می دهد...برو با خواهرت بازی کن ." رانا توله ببر ماده بالای درختی رفته بود .تا وقتی بزرگ و سنگین نشده بود میتوانست این کار را انجام دهد ولی باید مواظب می بود در پائین آمدن دچار مشکل نشود.

     میتیا و آناند ابتدا به  جنگل رفتند   و   صندل آناند را در نزدیکی  ماده  ببر ،شیما،پیدا کردند و پس از نوازش کردن او تکه گوشت بزرگی را در کنارش گذاشتند .در بازگشتشان به معبد شیوا ،کارما و سیتا را دیدند که تازه از راه رسیده بودند و پیر خوش سیما مشغول خوش آمد گوئی به آنها بود. میتیا پس از سلام و احوالپرسی به معرفی آناند پرداخت و داستان ربوده شدن صندل توسط توله ببر را نیز برای آنها تعریف کرد.

    شیوا رو به پیر خوش سیما کرد و گفت ،"ماسیما من برای تو و میتیا مقداری از آن چیز هائی که دوست داری آوردم به اضافه مقداری کاغذ و قلم که خواسته بودید...".ماسیما از او تشکر کرد  ...دنیای زیبای او و شیوا از خیلی سال ها پیش شکل گرفته بود.

    سیتا گفت ،"خیلی وقت است شما را ندیده ایم و دلمان برایتان تنگ شده بود ".کارما پرسید ، "راستی الان دور وبر معبد چند تا ببر هستش " ...

    میتیا گفت ، " شیما با دو توله اش و پدر شون سزار،ژینا با توله هایش و دو ببر دیگر که گهگاهی به ما سر میزنند...جمعا می شوند نه تا...در دنیای زیبای ببر ها...

 

/ 5 نظر / 20 بازدید
شباهنگام

سال نو مبارک دیر به دیر که میایید حداقل داستان رو بیشتر بنویسید[نگران]

فری

درست از روزی که او رفته ...این روزهای پر بهانه، روزهایی که سرد است از رفتن او، از رفتن پدر، چقدر دست هایم خالی ست، چقدر چشم هایم دو دو می زند، چقدر می سوزد گلویم از چنگ های مدام بغض برای نبودنش و از همه ویران کننده تر؛ چقدر تنهایم. و تو چقدر تسلای دل تنگ و خسته ی من شدی وقتی که با دیدن پیام سرشار از محبت و همدریت آرامشی مطلوب را در قلبم و با تمام وجود حس کردم... یک دنیا ممنون از بودن و همراهیت برادر گلم[گل]

فری

کجایید که به ترمه هم سر نمی زنید؟ دلمون تنگ شده براتون [گل]

فری

اخه چرا انقدر کم پیدا؟!!! ماها رو یادتون رفته نکنه [ناراحت][نگران] ترمه منتظرتونه شدید[گل]