۲-نژاد عشق

 

forcha_f0.jpg

چند روزی از رفتن کارما گذشته بود ....

استاد مانند اغلب روزهای دیگر برای امرار معاش و کمک به آنها ، روی زمین های

کشاورزان بکار می پرداخت و با راهنمائی های خود وضعیت آنها را  بهبود می بخشید .

اخلاق و منش او نیز باعث شده بود که روستائیان برای چاره جوئی و حل و فصل اختلافات

به او مراجعه کنند .

محل اقامت او معبدی نیمه متروک بود که در فصل تابستان بیشتر زیر درختان پر شاخ وبرگ

اطراف آن به استراحت می پرداخت . قدیمی تر ها می گفتند زمانی که نوجوانی بیش نبوده

بعنوان راهنمای یک راهب ایتالیایی به آن نواحی آمده است.راهب ایتالیایی به او گفته بود که

به روستائیان بگوید که او یک مرد خداست. Dire loro che,Io sono un uomo Di Dio

زیر درختی نشسته بود که شکل و شمایل کارما از دور پیدا شد... سر حال بود و پس از ادای 

احترام نزد او روی گلیم نشست.استاد کوزه کوچک آب و کاسه و ظرف انجیرش را پیش

روی او گذاشت و گفت خوشحالم از اینکه سرخوش و سر حالی، کارما.

کارما بطرف کوه اشاره کرد و گفت:استاد به فاصله یک روز راه ، بالای آن کوه دریاچه ای

بسیار زیبا قرار دارد...آنجا بودم...بقدر کافی آذوقه برده بودم و در کنار آتش آنچنان لذت

بخش بود که می خواستم برای همیشه آنجا بمانم.دوبار ماهی گرفتم و روی آتش کباب

کردم...بعد خندید و گفت :استاد،بیائید برویم آنجا و کلبه ای درست کنیم...هیچکس آنجا

نیست...اما چرا یکروز چیز عجیبی دیدم...زنی با گربه ای بسیار زیبا به کنار دریاچه آمد...

استاد جرعه ای  آبی را که در آن لحظه نوشیده بود به سختی فرو داد و با دستی لرزان کاسه

آب را زمین گذاشت...

کارما از تاثیر حرف خود متعجب شد ولی ادامه داد:آن زن لباسی بلند به رنگی ملایم

و زیبا پوشیده بود و مانند شما گردنبندی از سنگ های سفید و کوچک به گردن داشت...  اما 

آن گربه نمیدانم از چه نوع و نژادی بود... پس از زمان کوتاهی آنجا را ترک کردند.

استاد گفت کارما خوشحالم از اینکه چند روزی را در آسایش به سر بردی... فردا صبح بیا تا

با هم کاری را که روی یکی از زمینها شروع کرده ام تمام کنیم...

هنگامی که صحبت هایشان تمام شد و کارما برخواست تا برود استاد گفت:کارما مطمئنی که آن

زن گردنبندی از سنگ های سفید به گردن داشت...

...و چون پاسخ مثبت او را شنید چند لحظه ای او را نگریست و گفت:کارما آن گربه ای که

دیدی از نژاد عشق بود و سپس زیر لب نجوا کرد

Del genere d'amore ...

 

/ 4 نظر / 10 بازدید
ژاله

سلام.. چه نوشته زيبائی بود.. مخصوصا اينکه توش گربه داشت !!!...

پريناز

داستان جالبيه آدم دلش ميخواد بقيه اش را بخوانه مثل داستان دنباله دار.. بهمن هم سر بزن.

بیتا سالک

wwwooowwwwwww

بیتا سالک

[گل]از اون قصه هاست که من دوست دارم[لبخند]