يك عشق آسماني-بخش ششم : ايرما لادوس

روي چمن ها نشسته و  پشت به پشت هم تكيه داده بودند و ميترائي مشغول شرح  خاطرات  ركسانا ، يكي از گربه هايش بود در حاليكه آناندا داشت آنها را مي نوشت ...

.ركسانا روبروي ميترائي نشسته بود و  با نگاهش و حركات جزئي سر و دمش خيلي چيز ها را داشت تعريف مي كرد ولابلاي حرفهايش غيبت كوچكي هم در مورد آناندا كرد ... به اين مضمون كه او كمي متكبر است ....

ميترائي گفت : بعضي ها دارند مي گويند كه شما كمي متكبريد استاد....

آناندا گفت : تو كه خودت خوب مي داني من ترجيع ميدهم هر ضعفي داشته باشم جز تكبر... بعضي ها خودشان كمي حسودند...

ركسانا كه متوجه ناراحت شدن آناندا شده بود بري اينكه دل او را بدست آورد گفت : بگو  بنويسد من دو خواهر دارم كه اسمهايشان شرلي و ايرما است....

 بعد يواشكي اضافه كرد....او از اين دو اسم خيلي خوشش مي آيد...

ميترائي پرسيد : اين قضييه شرلي و ايرما چيست استاد ؟

آناندا گفت : چيز خاصي نيست... من فقط يكبار به سينما رفتم و آنهم با پدر آلبرتو زماني كه با هم در پرادش بوديم و اسم فيلم ايرما لادوس بود

 

بنظر من فوق العاده بود....كار بيلي وايلدر عالي بود ....

ميترائي گفت :عشق و تنهائي دو چيز خيلي خصوصي هستند...ما فقط بخاطر اين دو چيز به بعضي از شما انسانها حسادت ميكنيم...

ركسانا گفت : گربه ها از انسانها خيلي ملوس ترند....

آناندا پرسيد : ميترائي چگونه حرف هاي ركسانا را درك ميكني ؟

ميترائي گفت: خيلي ساده است... آنچه او مي گويد ، همانست كه من فكر ميكنم...

آناندا گفت : چقدر تو آرام نفس مي كشي.... اين هم چند فكر عاشقانه براي نيرو دادن به تو و ركسانا....

 

و بعد در افكارش هزاران گل زيبا به آنها هديه كرد ....

/ 2 نظر / 16 بازدید
کيارش

سلام خيلی قشنگ بود به منم سر بزن فعلا

بیتا سالک

[گل][گل][گل][چشمک]