۳-آفتاب های بعد از باران

فصل پاییز با ابرهای سیاه، رعد وبرق ورگبارهای سنگین باران از راه رسیده بود. باران درختان وگلها و گیاهان را شستشو داده و با طراوت می ساخت.هنگامی که آسمان باز می شد آفتاب جلوه ای زیبا به طبیعت می بخشید.

استاد گفت:چقدر این آفتاب های پس از باران زیبا وگرما بخش هستند وزیر لب زمزمه کرد...IL sole dopo la pioggia...

...در یکی از همین آفتاب های پس از باران بود که من ،پدر آلبرتو و همان زنی که کنار دریاچه دیده بودی تو را یافتیم ،کارما...سیل سنگینی دهکده یتان را ویران ساخته بود و گهواره چوبی تو در میان گیاهان افتاده بود. ما داشتیم به آنهایی که از سیل جان سالم به در برده بودند کمک می کردیم که  ناگهان بچه گربه سیاهی که آن زن پیدا کرده بود میان گیاهان رفت و ناپدید شد. برای یافتنش به جستجو پرداختیم و تو را درحالی که در گهواره کوچکت خوابیده بودی یافتیم.بچه گربه در کنارت نشسته بود و با چشمان خیره و زیبایش تو را می نگریست...چند ماهی بیش نداشتی و طفل بسیار زیبایی بودی ...

کارما گفت استاد ببینید چقدر این پروانه ها از آفتاب خوششان می آیند ...

   Gli farfalli sotto il sole

پروانه های درشت و پر نقش و نگاری بودند . عرض بالهایشان به بیش از ۱۰تا۱۲ سانتی متر هم می رسید.پدر آلبرتو گهگاهی چند تایی از آنها را می گرفت و به ایتالیا می فرستاد،جایی که کلکسیونر ها قیمت خوبی را برای آنها پرداخت میکردند...

استاد گفت کارما نامه ای از پدر آلبرتو داشتم که در آن به گرمی از موضوع رفتن تو به ایتالیا برای تحصیل استقبال کرده است. تو الان شانزده سال داری و با توجه به هوش و استعدادی که در تو سراغ دارم به خوبی می توانی در آنجا به تحصیل در رشته ای که دوست داری بپردازی.به راستی که استحقاق آن را نیز داری...پدر آلبرتو از دیدنت خیلی خوشحال خواهد شد چرا که او تو را از زمانی که طفلی بودی  دیگر  ندیده است...

چند تا از این پروانه ها را نیز باید برایش به همراه ببری...

/ 2 نظر / 15 بازدید
بیتا سالک

[قلب]