استفانی

 

cabin.gif

 

استفانی... (تخیلی برای رفع خستگی)

 در کلبه نشسته بودم که صدای پای اسب استفانی را شنیدم .صدای پای اسبش را هم دیگه می شناختم.آمدم دم در به پیشوازش.

منو که دید گفت: های ، چطوری..امیدوار بودم خونه باشی... 

گفتم : های ،بد نیستم .. فعلا تا هوا ابریه جائی نمیرم..بیا تو داشتم قهوه درست میکردم .

گفت : کلوچه اش هم با من... چند تا برات آوردم.

ضمن مزمزه کردن قهوه و خوردن کلوچه و صحبت از این در و اون درگفتم: پس جانی یه کار حسابی گیر آورده...

گفت: آره..ولی حسابی هم گرفتارش کرده..

نمیدونم چی شد که خندیدم و یکهو زد به سرم که بگم: خیلی دوسش داری ...

بدون اینکه جا بخوره گفت : مگه خیلی نشون میده..؟ ازدواج ما هنوز زیاد قدیمی نشده .میدونم بعضی روابط و دوستی ها در طول زمان سرد میشن ولی اونم هنوز منو خیلی دوست داره...

در حالیکه فنجان قهوه ام را سر می کشیدم گفتم : عالیه...عالیه...این احساس خیلی خوبیه..و توی دلم ازش تشکر کردم که از این حرف من نرنجیده بود..

بعددر حالیکه کتابی را که از من گرفته بود از کیفش در می آورد گفت:راستی اینو تموم  کردم...عالی بود...باید از تو و خانم دکتر کلاریسا پینکولا استس تشکر کنم...

گفتم :از من دیگه چرا... من یه کمک هائی کردم ولی با اسم کتاب زیاد موافق نبودم...زنانی که با گرگها میدوند...

در حالیکه قهوه اش را سر میکشید گفت : اسم خوبیه...تو که سلیقه ات خوب بود..؟

بعد از پنجره یه نگاهی به بیرون انداخت و گفت:خوب ..تا تاریک نشده باید برم ...

گفتم :تاریک هم اگر بشه من همرات میام..میرسونمت...

گفت : متشکرم...ولی باید برم...خیلی ممنون برای قهوه..وضمنا یادت نره به من و جانی سر بزنی...

گفتم: حتما...حتما.

بیرون سوار بر اسب سفید قشنگش در حال رفتن بود که منو دید دارم به آسمون ابری نگاه میکنم.

گفت: مت.. این ابرها حالا حالا ها موند نین ...کی میخوای بیای به دنیای بیرون..؟

تو دلم گفتم تا وقتی تو توی دنیای منی ..هیچوقت...

بعد یه دستی براش تکان دادم وداد زدم...یکی از همین روزها....

 

/ 14 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بیتا سالک

[گل] وقتی آدم عاشقه..عاشقه عاشقا..از اون راست راستکیاش، همه ی دنیاش میشه اتاقش و به هر آینه ای که نگاه کنه، جز معشوقش هیچی نمیبینه.. عجب حالی داره، نه؟ جوش به حال اونایی که عاشقند، عاشق راستی راستی[لبخند][گل]

بیتا سالک

[گل] وبلاگت خیلی زیباست، میدونی؟ راستی نقطه ی خوش رو درست کن اون پایین . لطفا"[چشمک]

بیتا سالک

[گل] پسرك پدربزرگش را تماشا مي كرد كه نامه اي مي نوشت. بالاخره پرسيد: ماجراي كارهاي خودمان را مي نويسيد؟ درباره من مي نويسيد؟ پدربزرگ از نوشتن دست كشيد، لبخند زد و به نوه اش گفت: درست است، درباره تو مي نويسم اما مهم تر از نوشته هايم مدادي است كه با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي مثل اين مداد بشوي. پسرك با تعجب به مداد نگاه كرد و چيز خاصي در آن نديد: اما اين هم مثل بقيه مدادهايي است كه ديده ام. بستگي دارد چطور به آن نگاه كني. در اين مداد چند صفت هست كه اگر به دستشان بياوري، تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي. صفت اول: گاهي بايد از آنچه مي نويسي دست بكشي و از مدادتراش استفاده كني. اين باعث مي شود مداد كمي رنج بكشد اما آخر كار، نوكش تيزتر مي شود. پس بدان كه بايد رنج هايي را تحمل كني، چرا كه اين رنج ها باعث مي شود انسان بهتري شوي. صفت دوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاك كردن يك اشتباه از پاك كن استفاده كنيم. بدان كه تصحيح يك كار خطا، كار بدي نيست، در واقع براي اين كه خودت را در مسير درست نگه داري، مهم است. صفت سوم: چوب يا شكل خارجي مداد مهم نيس

بیتا سالک

صفت سوم: چوب يا شكل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد كه داخل چوب است . پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است. و سرانجام، چهارمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. بدان هر كار در زندگيت مي كني، ردي به جا مي گذارد و سعي كن نسبت به هر كاري كه مي كني، هشيار باشي و بداني چه مي كني. پائولو کوئیلو [گل]

ژاله ف

صبح به خیر نادر عزیز... واقعا"‌ ماجرای جالبی بود برای رفع خستگی... چقدر دلم میخواست تو یه همچین کلبه ای که تو عکسش را گذاشتی زندگی میکردم. دیروز رفتیم به موزه حیات وحش با گرگ تنها و مهران و خانواده اش... خیلی دوست دارم آنجا را مخصوصا"‌قفس گربه سانان که درش 5 تا شیر و 2 تا پلنگ هستند. نمیدونی نعره آقا شیره چقدر پرشکوهه.. عاشق این صدا هستم.. درضمن یک پیام خصوصی برات گذاشتم بخوان

ژاله

سلام.. این پسر اینقدر پررو و وقیح است که حد وحساب نداره.. بااینکه دیشب رفته بودم زنگ خانه شان را زده بودم باز امروز عصر ساعت 4 با چند سنگ بزرگ دردست آن بالا نشسته بود که بیاندازه به گربه ها که میان زیر پنچره من.. من هم کلی بهش بد و بیراه گفتم و گفتم که به پلیس 110 اطلاع خواهم داد.. و واقعا" هم اگر تکرار بشه اینکار را میکنم.. شاید پدر ومادرش هم مثل خودش عوضی باشند.. خواهش میکنم تو هم هرکدام را دیدی نه از طرف من بلکه بگو مدیر ساختمان بغلی امده بود شکایت که تکه های بزرگ آجر و سیمان را به حیاط ما پرتاب میکنه و در ضمن میاد این ها را از روی پشت بام خود ما برمیداره مرسی نادر عزیز.

sherwan

salam doste aziz sharmande azinke dir omadam webetonam khondam ziba bod kholase bazam bayad bebakhshid azinke dir omadam doste aziz hamishe paydar bashin

فريبا

کجایی تو پسر؟ کم پیدا شدی ها[گل]