چیزی برابر با عشق

 

   

 

تو را بیاد میآورم ...با خوشحالی و سرور...تو را...که مرا آناند صدا کردی...تو را که در من روحی تازه دمیدی..

و من تو را میترائی نام نهادم...تا بمانی در قلبم...در وجودم...برای همیشه و تا ابد...

 

چیزی برابر با عشق

 

کارما گفت :استاد به چه می اندیشید که لبخند می زنید ...

آناند گفت : باورت می شود...اسم سیتا را فراموش کرده بودم...عجیب نیست ؟

کارما در دلش گفت : نه عجیب نیست...چرا که تو همواره یک اسم را بیاد داری..

بعد گفت: استاد ، سیتا دارد از درخت انجیر برایمان میوه های تازه و رسیده می آورد..

سیتا آمد ، ظرف میوه را جلوی اناند گذاشت و گفت : استاد برایمان سخن نمی گوئید...

 

 

آناند لحظه ای مکث کرد و سپس گفت : هیچگاه فکر نمی کردم مقوله ای برابر با عشق بیابم اما امروز میبینم که اعتماد نیز چیزی تقریبا برابر با عشق است...اعتماد به کسی که او را دوست داریم ...و اعتماد او بما ..و وفادار بودن به اعتمادی که او به ما دارد...

 

آناند همچنان ارام ارام سخن می گفت...اما سیتا دیگر سخنان او را نمی شنید...به کارما نگاه کردو با خود اندیشید...ایا در این لحظه ما خوشبخت نیستیم...ایا در این لحظه من خوشبخت نیستم...

 

آناند در پایان صحبتش انجیری برداشت و دیگر چیزی نگفت...

 

آن روزی را بیاد آورد که با میترائی در جنگل از پشت آبشاری زیبا می گذشتند. هردو کمی خیس شده بودند و او دست میترائی را برای اینکه نلغزد گرفته بود و بعد ناگهان گونه زیبایش را بوسیده بود...

میترائی با خنده ای گفته بود : آناند خدایان تو را نخواهند بخشید...

و او در دلش گفته بود:اگر چنین باشد من دیگر ارزشی برای این خدایان قائل نیستم...

و میترائی باز گفته بود: آناند فراموش کردی آنچه را که در دلت میگوئی من می شنوم؟

و او باز در دلش گفته بود: میدانم که می شنوی...برای اینکه تو در قلب منی...در وجودم...برای همیشه و تا ابد....

/ 28 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرشیده

سلام من برگشتم [لبخند]ولی امتحانو افتضاح دادم[سوال]

afshin

[گل][گل][گل][گل][گل] [لبخند] درسته که تا امروز تو المپیک مدال نیاوردیم ولی تو یه رشته کسب مقام قهرمانی مون صد در صده .میدونی کدوم رشته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ---- واتر پلو با ویلچر ----- چون هیچ کشوری رو این ورزش سرمایه گذاری نکرده ?? بنابراین ما اول میشیم. ??? احتمالا تو سه تا رشته دیگم مدال بیاریم : پرش با عبا ,, دو با نعلین ,, پرتاب عمامه...........آخه این سه تا رشته مخصوص آخونداست.. [زبان][نیشخند][تعجب][خنده][خنده] [گل] منتظرتما ......... [بدرود]

فرشیده

از دست امتحان افسردگی حاد گرفتم [گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]

مهشید

سلام نادرجان منم خوشحالم که برگشتم و دوباره از اینهمه لطف شما دوستان خوبم بهره مند می شم. سپاس از اینکه سر زدی و کامنت گذاشتی و ممنون از این مطلب پر از احساس و قشنگ در وبلاگت.

سیمرغ

سلام دوست عيدت مبارک به اميد ظهورش..... بهترين ها رو برات آرزو ميكنم [گل] [گل]

فریبا و فرشیده

سلااااااااااااااام داداشی گل... ما امروز دوتایی خراب شدیم رو سرت... صبحانه ت حاضره عزیز؟... ما داریم از گشنگی ضعف می کنیم.[قهقهه]

سیمرغ

من ولي تمام استخوان بودنم لحظه هاي ساده ي سرودنم درد مي کند انحناي روح من شانه هاي خسته ي غرور من تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است کتف گريه هاي بي بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است سلام خیلی دلم هوای قیصر کرده.................. [گریه] بیشتر از یکماهه که نرفتم رو مزارش....

حباب

سلام قبلا هم وبلاگت نظرم رو جلب كرده بود . مطالب ارزشمندي داريد ... ‏[‏گل]

فریبا , فرشیده

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــلام... حالا دیگه فقط تعریف صبحونه تو برای ما میاری؟... پس ایندفعه ناهار میخوایم... تا دلت بخواد سرتقیم... ناهار ندی... شام میخوایم[نیشخند][چشمک]و چون عزیزمونی دوست داریم باهات شوخی کنیم[گل] فرشیده آپیده... بدو تا از دهن نیفتاده[گل]