سوارانی در مه - چهار سوار سرنوشت

به آنجا رسیدیم که استاد وکارما ، سیتا را در بین راه ملاقات کردند و به راه خود ادامه دادند...

اکنون درمیانه راهی بودند که به طرف دریاچه می رفت... و هر یک غرق در افکار خود.

 مه غلیظی از بالای کوه رو به پایین آمدن بود. کارما به چهره شاداب و سر شار از هوش

سیتا می اندیشید و استاد به میترائی ، بانویی که  کارما با گربه اش کناردریاچه دیده بود.

استاد با خود نجوایی کرد و زیر لب گفت : من فقط به سهم خودم مقصر بودم ...

کارما گفت چیزی گفتید استاد ...بنگرید چه مه غلیظی ما را احاطه کرده است... و ناگهان قبل

ازآنکه بتواند از حادثه جلو گیری کند همراهش که بیش از حد به لبه راه نزدیک شده بود زیر

پایش خالی شد و به سراشیبی دره و درون مه پرتاب گردید .

کارما لحظه ای به جای خالی او نگریست و سپس فریاد برآورد ..آه خدای من ...

ولی کاری از دست او ساخته نبود و تنها بدنبال راهی گشت که از دره پائین رفته و به یاری

 استاد بشتابد .

آنجا در پایین دره اثری از استاد نیافت ،هرچند در بعضی جاها مه چندان غلیظ هم نبود.فریاد

زد ،کجایید استاد آناندا و نجوا کرد Dio mio … dove sei Ananda

به یاد آورد در چنین مواقعی سیتا همیشه از خود هوش و درایت فراوانی نشان می داد.پس با

شتاب راه را برگشت تا از او و برادرش رائو کمک بگیرد.مدت کوتاهی بعد هر سه در آن

نقطه ای بودند که استاد به درون دره  افتاده بود . مه اندکی غلیظ تر شده بود و باز هر چه

گشتند اثری از او نیافتند. هوا رو به تاریکی می رفت .

کارما گفت:او غرق در افکار خود بود و نجوا کرد "من فقط به سهم خودم مقصر بودم "... و

یکبار هم نام میترائی را به زبان آورد.

سپس افزود ، کجا می تواند رفته باشد همه جا را گشتیم.خدا کند سالم باشد.

رائو گفت:از همین مسیر پایین دره به طرف معبد برگردیم شاید به آنجا رفته باشد.

سیتا گفت: رائو تو از همین راه برگرد ، من و کارما به طرف دریاچه خواهیم رفت.

کارما لحظه ای به چهره زیبا و سر شار از هوش او خیره گشت.و در دل او را بخاطر این

توانایی بینش و ادراکش تحسین نمود.

...همچنان که دو جوان به طرف دریاچه می رفتند چهار سوار سیاه  پوش پشت سرشان در مه

ظاهر شدند...

یکروز استاد  آناندا به کارما گفته بود در متون بسیار قدیمی آمده است که چهار سوار همواره

بر سرنوشت انسان ها و جوامع بشری  می تازند و باید تا میتوانیم هوشیارانه از آن ها دوری

کنیم.

سواراول - بلایای طبیعی و تصادفات

سواردوم - جهل و فقر

سوارسوم - جنگ و انقلابات و تحولات ناشی از آنها

سوارچهارم - بیماری و مرگ

آن چهار سوار نیز اثری از آناندا نیافته بودند...

یکی از آنها گفت : این بار هم از چنگمان گریخت...

مدتی نیز آن دو جوان را نگریستند و سپس در مه ناپدید شدند. 

/ 1 نظر / 14 بازدید
بیتا سالک

[تعجب]