حقایق ناب

 

 

 

باد لحظه ای ایستاد و شال ارغوانی زیبائی جلوی پای او به زمین افتاد….

 

                     *                 *                   *                     * 

 

هوا اندکی سرد بود...ولی آناند بیشتر غمگین و خسته بود...شال میترائی را به دور سر و گردن خود پیچید و به خوابی دلچسب فرو رفت...و احساس گرمای لذت بخشی کرد وقتی میترائی از آنسوی کهکشان ها از ستاره زیبائی که در اسمان شب سوسو میزد پیامی نیز برای او فرستاد.... 

 

صبح که آناند از خواب برخاست احساس کرد که اماده کار  و تلاش و گذراندن روز دیگریست..سری به کشاورزان زد ودر کارها راهنمائی و کمکشان نمود و سعی کرد اختلافاتی را که بین برخی از آنها بروز کرده بود بنحوی فیصله دهد..

 

نهار نیمروزش نان و برنج و خورشی ساده از سبزیجات بود.بهنگام عصر کارما و سیتا نزد او امدند .

در حال پیدا کردن ظرف چای بود که سیتا خیلی آهسته به کارما گفت...پیامی از میترائی به او رسیده است...چشمهایش شاد و آرام است...

 

ضمن نوشیدن چای آناند گفت: امروز جوانی از من خواست تا برای او از حقیقت و باورهایم بگویم...

کارما گفت : برای ما هم بگوئید استاد…

آناند گفت :ابتدا باید انچه را به او گفتم برایتان باز گو کنم...

 

به او گفتم در زندگی برای هرکس حقایق بسیاری وجود دارد...اما برای دریافت حقایق ناب چهار شرط لازم است...

اول انکه باید به انها نیازمند یا حتی تشنه آنها باشیم...

دوم آنکه برای دریافت آنها باید تلاش نموده باشیم..

سوم انکه شخصیت و اخلاق لازمه آنها را داشته باشیم...روحیه ای والا و متواضع...

و چهارم آنکه به ارزش آنها واقف و نسبت به آنها وفادار باشیم...

 

کارما گفت: فکر میکنم معنای سخنان شما را می فهمم استاد...

آناند گفت : درحقایق ناب اسرار بسیاری نهفته است که هرکس باید برای خود به آنها دست یابد...

 

بعد لبخندی زد و به کارما گفت...ظاهرا آسمان هنوز فراموشم نکرده است...

..منظورش میترائی بود...

سیتا گفت : استاد شما نیز هرگز نباید او را فراموش کنید...

/ 26 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

ميخواهم غزل را برای پرواز بهانه کنم و پرواز را برای رسيدن به تو و تو را بهانه ی عشق و عشق را دليل زندگی می خواهم بگريزم از اين همه دل تنگی و دل واپسی از اين همه دوری و جدايی برايم ترانه بخوان می خواهم با نوازش نوای پر مهر تو تمام غصه ها را به صليب بکشم با آخرين غزل به سوی تو پر خواهم زد در انتظارم باش که در انتظار ديدار توام سلام آپ کردم و منتظر حضور پرمهرت هستم مثل همیشه روز خوش مهربونم[گل]

مهشید

این پستم برای دوستای با ارزشی به خوبی شما نبود دوست خوبم. از شماها که مطمئن هستم[چشمک] بیشتر برای اون دسته از افراد خودخواهیه که فقط به خودشون اهمیت می دن و دیگران رو فراموش می کنن. موفق باشی و شاد. منتظر آپ جدیدتم. [گل]

فريبا

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری لحظه های کاغذی را،روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم : شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری ... قیصر امین پور صبحت بخیر داداشی

افشین

[گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] -- فراخوان به گردهمايي -- .. ما هستيم .. اعتراض به حکومت امارات عرب ۳۷ ساله ... دوستان تلاش کنيد به ديگران که به اينترنت دسترسي ندارند هم اطلاع دهيد تا همه با هم در اين مراسم شرکت کنيم - همبستگي ما شکست دشمنان از جمله اعراب حوزه خليج پارس و دشمنان دوست نما در ايران است - با دوستان و آشنايان خود براي ايران و آزادي يک ساعت وقت بگذاريم و کلمه ما هستيم را به گوش دشمنان اين آب و خاک برسانيم ...... سر بزن و شادم کن ... خداوند نگهدار ایران باد ... بدرود ... [گل] [گل] [گل] [بدرود]

امیرحسین

سلام نادر جان.خوبی؟ با مطلب جدیدی منتظر حضور سبزت هستم[گل]

فريبا

صبح اخر هفته ت بخیر و شادی[گل][گل][گل][گل][گل]برد شیرین دیروزمون هم مبارک[گل]

مهشید

هوا چطوره رفیق؟ اینجا ابری و سرد و دلگیر.

رکسانا

با مطلبی در مورد فروش دختر بچه ها در امارات بروزم..

ژاله

من خيلي گربه سفيد ها را دوست دارم.. مخصوصا" اون كه يك دستش شكسته است.. شماها هم كه هيچي نميدهيد بخوره.. تازگيها يك گربه خيلي مريض و بدرديخت آمده در پاركينك ما اتراق كرده و باعث شده گربه هائي كه ميامدند قبلا" همه بروند.. موجودات عجيبي هستند اين گربه ها.. ميبينند يكي بدحال و مريضه اصلا" بهش نزديك نمي شوند.. درضمن وقتي ميگي چاق شدند يك ماشالله بگو چشم نخورند..

مسعود

سلام و عرض ادب خدمت استاد بزرگوار . قبل از هر چیز ممنونم که با تشریف فرماییتون بنده حقیر را سر افراز کردید . من قبل از این هم چند روز پیش خدمت رسیده بودم ولی متاسفانه صفحه کامنتتون باز نشد . خواهر عزیزم سرکار خانم فریبا وبلاگ شما را به بنده پیشنهاد دادن و من خیلی خوشحالم بابت آشنایی با استاد بزرگواری چون شما . اجازه می خوام نگاهی به آرشیو شما بندازم و بعد از خواندن مطالب بیشتر با هم مصاحبت داشته باشیم . برای شما دوست عزیز سلامتی و شادکامی آرزومندم . شب شما خوش.[گل]