معبد ببر ها

 

معبد ببر ها

قسمت اول-نوید روزگاری خوش

      روزگاری بود پاک و ساده و بی آلایش ... مکانی آرام و دلگشا... زمانی همانند لحظاتی که این کلمات را می خوانی... و همچنانکه زمین بطرف خورشید می چرخید صبح دل انگیز و فرحبخش دیگری آغاز شده بود.

      راهی که آناند بر خاک زرد و طلائی آن قدم می نهاد از کنار کوهی می گذشت که درپای آن آب های زلال و پر تلاطم رودی در جریان بود.در طرف دیگر رود بیشه های جنگل سر سبزی به چشم می خورد که در آن انواع حیوانات و پرندگان روزگار می گذراندند و هر چند گاهی برای رفع تشنگی به سوی آب گوارای رود می آمدند.    

       آواز و نغمه پرنده ها خوش آهنگ و نشاط آفرین بود ،همانند سرودی در ستایش حیات ... اما حادثه همچون تیغی نامرئیست که همواره بالای سر ما می چرخد و همیشه پیش از آنکه بدانی فرا می رسد ... بدانسان که وقتی کوه ریزش کرد آناند فرصت نیافت که خود را کاملا کنار کشد و همراه با سنگ ریزه ها سنگی بزرگ به پیشانی اش اصابت کرد و او را به درون رود افکند. لحظه ای نیمه بیهوش درون آب غوطه ور بود و زمانیکه خودش را بطرف دیگر رود رساند ، رمقی برایش باقی نمانده بود و بر روی زمین از هوش رفت .دقایقی بعد تصور کرد فرشته ای بالای سرش آمده و به او می گوید...بیدار شو...بلند شو...حادثه گذشت ...روزگار خوشی در انتظار توست....      

       دختر روی پله های سنگی نشسته بود که  مردی را دید که بطرف معبد می آید .اما آناند همچنانکه بطرف معبد گام بر می داشت متوجه ببری که اورا تعقیب می کرد نبود . ببر جوان دقایقی قبل او را دیده بود و از لابلای بیشه ها آناند را دنبال میکرد .به نزدیکی معبد که رسیدند ببر غرشی کرد و بسوی آناند خیز برداشت.آناند برگشت و چوب دستی اش را میان خود و ببر حائل قرار داد و هردو باهم بر زمین افتادند .در این هنگام دختر جوان فریاد زد...هایا...هایا.. .ببر نگاهی بطرف دختر افکند و پس از رها کردن آناند با اکراه بطرف بیشه ها برگشت و ناپدید شد...

      سرو صدا ها مردی را نیز از معبد بیرون آورده بود .پیر معبد و دخترش بطرف آناند آمدند و کمک کردند از جا برخیزد .پیر گفت...مرد جوان امیدوارم که از ببر زیاد نترسیده باشی.آناند گفت...باید از دختر شما تشکر کنم...و بعد در حالیکه دختر را مینگریست با تعجب متوجه شد که دختر جوان با چشم های عجیب و زیبایش چقدر شبیه فرشته ای است که در رویا دیده بود....

ادامه دارد

/ 3 نظر / 30 بازدید
فریبا

سلاااااااااااااااااام بر استاد و برادر عزیزم چقدر خوشحالم که دوباره نوشتین استاد[دست]اونم انقدر شیرین و جذاب... منتظر قسمتای بعدیش هستم تو رو خدا نذارین چند ماه دیگه ادامه ش بدینا[چشمک]می خوام زودتر بفهمم تکلیف اناند و فرشته ی رویاهاش چی میشه؟

سمیه

سلام اول:داستان زیبایه من عاشق داستان های افسانه ای با مخلوطی از رمنسم دوم: اگرچه گشتن و پیدا کردن مخصوصا اگر ارزشش و داشته باشه فوق العاده لذت بخشه ولی امثال من بچه های نسلی هستیم که ترجیح میدیم همه چیز سهل و آسون در دست رسمون باشه اگرچه از اینکه گشتم و آدرس وبتونو پیدا کردم بینهایت خوشحالم از نظرتون درباره نوشته ام هم متشکر سوم: منتظر ادامه داستان هستم[لبخند]

شباهنگام

انگار دنیا رو دادند که اسمت پر رنگ بود در فید خوان اول نظر دادم بعد میرم میخونم