ایران باستان و طبیعت زیبای ان – بخش دوم

در بخش اول به آنجا رسیدیم که جوامع اولیه ایرانی در هزاران سال پیش در اطراف دریاچه ای  در نواحی شرقی ایران که طبیعتی بسیارزیبا و روح انگیزداشت زندگی می کردند . حدود 20هزار سال پیش کل جمعیت این مناطق شاید به 4تا 5 هزار نفر هم نمی رسید و در تعادل کامل با طبیعت و  سایر جانداران زندگی میکردند.هر یک از این جوامع700 یا 800 نفری دارای یک ایران بان یا ایران بانو بود .هنوز مراسم یا سنت های پیچیده و خاصی بینشان رواج پیدا نکرده بود و بهمین علت پاک و ساده و بی آلایش بودند. گرچه کمی خشن ولی روابط دوستانه ای بینشان حاکم بود و دارای زیبائی عجیبی بودند . لباسهایشان در آن هوای فرحبخش از نخ و الیاف گیاهان و برگ و پوست درختان بود و بافتن الیاف را از سنجاب ها و سایر حیوانات جنگل یاد گرفته بودند...

حال که به اینجا رسیده ایم ، بد نیست که کمی هم در کنارشان بمانیم و بدین منظور به سراغ زاب ، پسر یک ایران بانو و دختری که دوست می دارد یعنی رود می رویم . مادر زاب دختر ندارد و بدینترتیب بعد از او رود جانشینش می شود .

شب هنگام است ، و چون ایران بانو به نقاطی دیگر جهت گشت زنی یا شناسائی مناطق اطراف نرفته ، آتشی در برابر کلبه اش روشن نموده و آنهائیکه نکته یا مطلب خاصی برای مشورت دارند ، نزد او می آیند .

(آتش را که درست کردن آن برایشان بسیار مشکل بود همواره در اطاقکی در میان محوطه روشن نگه می داشتند و هر روز یکی از آنها نگهبان آتش بود و با گذاشتن هیزم روی آن انرا روشن نگه می داشت .)

  بعد از اینکه کارهای ایران بانو تمام میشود او با زاب  نزد رود و پدر و مادرش می روند و در مورد این دو دلداده با هم صحبت می کنند . بهنگام صحبت دست روی ساعد ، بازو ویا شانه یکدیگر می گذارند و قاه قاه می خندند . واضح است که رسم و رسوم پیچیده ای برای ازدواج ندارند و بدینوسیله پیوند ازدواج بین زاب ورود بر قرار می گردد .گرچه روزهای بعد آنها باید از تنی چند از خویشاوندان و دوستان خود در کلبه ای که می سازند  پذیرائی کنند .

آنشب زاب و رود با هم ماه و ستارگان را تماشا میکنند و قرارمی گذارند که روز بعد کلبه جدیدی برای خود بسازند و دنبال وسائل زندگی بروند .

آنها هر روز مانند دیگران در ارتباط با طبیعت ، حیوانات ، و آتش وآب وخاک هستند و از اینها چیزهای جدیدی می آموزند . جویبار هائی از آب زلال به دریاچه ای که در کنار آن زندگی میکنند می ریزد . زاب و رود به بهشت اطراف خود می نگرند . زاب کوزه سفالینی را که خود ساخته است از آب گوار پر می کند و با رود که سبدی از میوه ها و تمشک هائی هزار رنگ در دست دارد بطرف کلبه خود بر می گردند . در بین راه زاب افکار و ایده های جدیدی را که برای بهتر کردن زندگیشان دارد با رود در میان میگذارد و رود هم در مورد خواص میوه ها و گیاهان برای او توضیح می دهد ... .

اما از همان آغاز خیر و شر همه جا بود و این دو دلداده نیز باید همواره آماده باشند تا به کمک سایر دوستان خود شتافته و در بلایا آنها را یاری دهند بخصوص در ارتباط با حمله سکنه مناطق همجوار ، تورها ، که افرادی ابله و سیه دل بودند و خودشان قادر به ساخت و ابداع ابزار و تهیه وسائل زندگی نبودند... .

به این ترتیب هزاران بار ماه درخشید ، صدها سال گذشت ، و نوادگان زاب و رود با ارابه های خورشید و عشق همچنان به زندگی خود در آغوش طبیعت ادامه دادند و  در برابر تاریکی و تباهی ایستادند ... .  

ادامه دارد ........

/ 8 نظر / 17 بازدید
lone wolf

سلام ممنون از اینکه خبر دادید... ازنوشته تون لذت بردم در ضمن نادر جان هدیه قشنگت رسید... ممنون از لطفت دوست خوبم

سحر

خيلی ممنون از هديه ی قشنگتون . خيلی لطف کرديددرضمن با اجازتون من لينکتون کردم.

انوشه

خيلی خيلی ممنونم بابت هديه قشنگتون همين الان دارم توش چای می خورم مطلبتون هم خيلی عالی بود

ژاله

اين فنجان ها خيلی زيبا بود... پس چرا به خود من ندادی

انوشه

آقا نادر عزيز توروخدا يدونه ازين فنجانها به ژاله هم بده ميترسم يه موقع دق کنه ها از من گفتن بود شوخی کردم راستی اسم سگ من پانا است نژادش هم کوکر اسپانيل است ممنون که به وبلاگ من سر ميزنی

شنگول خان

موضوع فنجان چيه؟؟؟ خوب به من هم بده اگر مفته مرسی از اينکه از من خوشت آمده ولی من زياد کسی را تحويل نميگيرم بيخودی دلت را خوش نکن راستی تو چرا در مورد حيوانات نمينويسی... پس اين وسط چه کاره ای

سحر

سلام . خيلی ممنون که به وبلاگم سر زديد . اتفاقا خيلی دوست دارم نظرتون رو دی مورد اين فيلم بدونم از نظر من که خوش ساخت بود. منتظر هستم تا آپ کنيد.