آنکه قلبم را جا گذاشت و آنکه قلبم را با خود برد ...

 

 

آناند همسری هم داشت که بیشتر از یک سال بود از نزد او رفته بود.تارا بسیار زیبا ولی متکبر بود و با بلند پروازی های خود آناند را می آزرد...در صدد بود روح او را تسخیر کند...نه قلبش را...چشمهایش آناند را فریفته بود...می خواست آناند را با خود به هر جا که دوست داشت بکشد...

 

 آناند تازه از کار در مزرعه کشاورزان فارغ شده بود و داشت برای خود چای سبز درست میکرد که از بیشه های نزدیک صداهائی  شنید.از جانب حیوانات جنگل تهدیدی متوجه او نبود ولی چوبدست و قمه بلندش را دم دست گذاشت...

 

صدای پای ناشناس به نزدیکی های او رسید و چند لحظه بعد تارا در برابرش ایستاده بود.کمی لاغر شده بود ولی همچنان زیبا و دلفریب بود.

آناند با لبخندی گفت : تارا..اینطرف ها چه میکنی...خوبی..؟ خوشحالم از اینکه تو را دوباره می بینم ...

تارا گفت : بد نیستم...ولی می بینم که بدون من  به تو بد نگذشته است .

آناند گفت : نگرانت بودم...چند بار کارما را فرستادم تا از حال و احوالت برایم خبر بیاورد  .

تارا گفت : چرا خودت دنبالم نیامدی ؟

آناند گفت : می خواستم هر وقت خودت دوست داشتی برگردی .حقایق را هرکسی باید خودش بفهمد...

تارا گفت : حالا هم معلوم نیست بمانم.

آناند گفت :دوست دارم در آرامش و آزادی کامل برای خودت تصمیم بگیری.هر کسی باید به آرزوهای خودش برسد...

تارا گفت: چرا از من نمی خواهی نزدت بمانم ؟

آناند گفت: زمانی که رفتی در را پشت سرت نبستم...

تارا گفت :حالا چی..؟ فکر میکنی بتوانیم دوباره شروع کنیم؟

آناند گفت: البته...البته که میتوانیم... بیا...بیا چای سبز را آماده کنیم و ببینیم چه چیز دیگری میتوانیم برای خوردن پیدا کنیم...

 

از جائی در دور دست ها میترائی آن دو را دید...تبسمی کرد و با خود گفت...تا چند روز دیگر از آناند خواهد خواست که همراهش از آنجا برود...ولی آناند همراه او نخواهد رفت ...چون آن زن هنوز در صدد است روح آناند را تسخیر کند... ونه قلبش را....

او قوئی نیست که سر خود را به پیشانی آناند بچسباند تا با هم شکل یک قلب را بوجود آورند...(اشاره به شکل قلب در تصویر بالا..)

قلب او را دوباره جا خواهد گذاشت و من آنرا خواهم ربود...

 

 

 

/ 38 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ژاله

نادر عزیز مرسی از ابراز محبت تو ... نگران نباشید حالم بد نیست. [گل][گل][گل]

سما

مطلبتون زیبا بود[گل]

فری

ســــــــــــــــلام داداشی جون جونم... فری برگشت تا دوباره کله ی سحر مزاحمت شه... دلم برات یه جیگیله شده بخدا... اپ نمی کنی؟[گریه] خان داداش خودمی تا همیشه[گل]

امیرحسین

سلام نادر جان,ممنون که به من سر زدی[گل] وبلاگ متفاوت و خیلی جالبی داری ,امیدوارم همیشه موفق و پایدار باشی. با تبادل لینک موافقی عزیز؟؟؟

امیرحسین

[گل][گل]سلام.من شما را با افتخار با نام گفتگوهای عرفانی لینک کردم.پاینده باشید.[گل][گل]

امیرحسین

سلام نادر جان. من شما رو لینک کردم و 7 مهر مطلب جدید نوشتم.دوست داشتی بیا سر بزن.[گل]

فری

سلام داداش عزیزم خودم خواهرت میشم تا همیشه که دیگه نگی خواهر ندارم[گل] عزیز دل خواهری تا ابد[گل]

مهشید

کتی؟؟؟[تعجب] البته شاید کیتی باشم ولی کتی نیستم[نیشخند] مرسی که سر زدی نادر جان. منتظرم آپ کنی