يک قرار آسمانی

دو جوان سبک بال و صحبت کنان می رفتند . هر دو از صمیمی ترین شاگردان استاد بودند

تاآنجا که این اواخراو را با نام کوچکش یعنی آناندا خطاب می کردند .

 

کارما گفت :  من نمیدانم چرا هنگامیکه با او از آن زنی که کنار دریاچه دیده بودم صحبت

کردم ، استاد منقلب  شد...

 

سیتا گفت : کارما ، آن زن احتمالا همان میترائی است.... همانکه گفتی استاد نامش را بر زبان آورد ... تو در واقع یک پیام آور ازطرف میترائی بودی و اینک آناندا قراری آسمانی با او دارد ...

 

کارما گفت : چه می گوئی سیتا ، یعنی آناندا مرده است ....

 

سیتا پاسخ داد: نه ، او زنده است ولی قراری با یک الهه آسمانی دارد . میترائی ، میترا د یت یا میترا همه اسامی آن الهه زیبای آسمانی اند که گاهی اوقات گربه ای زیبا نیز بهمراه دارد ...

سپس ادامه داد ، کارما شاید تو باور نکنی ، ولی من فکر میکنم که آناندا برای این ملاقات روز شماری می کرد ،  چرا که او احتمالا تمام نیرو و دانشش را از میترائی می گیرد و بار ها با هم ملاقات کرده اند . من  مطمئنم ما او را در کنار دریاچه خواهیم یافت . ولی نباید به محلی که الهه قدم می گذارد زیاد نزدیک شویم ...یا این راز آنها راجائی بازگو کنیم ...

 

کارما ادامه داد : پس هنگامیکه آناندا از دره به پائین افتاد ، خوشبختانه زنده ماند و همچنان یک فکر در سر داشت و آن این بود که هرچه زودتر خود را به محل ملاقات با معبودش برساند ...

 

سیتا گفت : او احتمالا در طی سالیان رنج ها و سختی های زیادی را تحمل کرده تا بتواند به معبود خود برسد... او باید بسیار پاک ، مهربان ، صبور ، با وفا ، و عاشق  بوده باشد ...و همچنین رازدار و فهمیده ....

میترائی نیز توجه خاصی به او دارد ، هرچند که شاید بخاطر ملاقاتش با موجودی زمینی ممکن است مورد خشم پروردگار قرار گیرد ... ولی پروردگار بخشنده و مهربان است ...و عشق موهبتیست الهی ...

وما بزودی شاهد این دیدار خواهیم بود ....

/ 3 نظر / 15 بازدید
حميد

سلام بر شما واقعا استفاده کرديم....يا حق

بیتا سالک

[هورا][هورا][هورا]

بیتا سالک

[لبخند]