آنوبیس

 

آنوبیس

 

  با مایحتاجی که برای چند روز اقامت تهیه کرده بودم در حال باز گشت به کلبه بودم که  ناگهان بنظرم آمد درداخل کلبه سایه سر گرگی ازجلوی پنجره گذشت.جلوتر رفتم وساک محتوی نان  خشک،پنیر،بطری های آب معدنی،دو قوطی کنسرو و دودفترو کتاب قدیمی را پشت در روی زمین گذاشتم .گوشه کاغذ پاپیروس مانندی از صندوق پستم بیرون آمده بود.خیلی اهسته انرا بیرون کشیدم و زیر نور موبایلم شروع به خواندن کردم.به رمز نوشته بود...

 

آناند عزیزم

اینجا در اورانوس به من و جینگیل بد نمی گذرد.اما خدایان هنوز بابت علاقه من به تو خشمگین اند و دو تن یعنی آنوبیس و فرشته سیاه را برای کند و کاو درباره تو خواهند فرستاد...

مواظب خودت باش عزیزم...میترائی

 

در حالیکه گوشم را به درب کلبه چسبانده بودم ، صدای بد آهنگ آنوبیس را شنیدم که میگفت  : او یک انسان زمینی بیش نیست ...نباید توانائی و صبر و طاقت آنرا داشته باشد که به یک عشق آسمانی دست یابد...چه رسد به عشق الهه ای مانند میترائی...

فرشته سیاه گفت : ولی مثل اینکه در این کار بسیار موفق بوده...خیلی دوست دارم بدانم چطور...

آنوبیس در میان حرفش دوید وگفت : غلط کرده...هیچ موجود زمینی لیاقت عشق الهه ای آسمانی را ندارد...باید ببینیم چه غلطی میکند...یادداشت هایش را باید پیدا کنیم تا ببینیم در مخیله اش چه میگذرد...میدانیم به راز هائی دست یافته است ...

 

یادداشت هایم در جای امنی بود...راز هائی که با تحمل رنج و سختی بسیار به انها رسیده بودم...راز هائی که میترائی بمن گفته بود...اما یک دفترچه زیبا ولی تقلبی هم از خاطرات و یادداشت هایم  نیزدرست کرده بودم که بنظرم رسید اکنون بهترین زمان استفاده از ان بود.

درب کلبه را باز کردم و وارد شدم.اثری ازآنوبیس و فرشته سیاه نبود ولی میدانستم جائی در گوشه و کنار مخفی شده اند.دفترچه تقلبی را از جائی که پنهان کرده بودم در آوردم و روی میز گذاشتم و ساک آذوقه و وسائلم را به آشپزخانه بردم . چند لحظه بعد که برگشتم اثری از دفترچه یادداشت های تقلبی تبود...

 

همانطور که حدس میزدم آنوبیس آنرا با خود برده بود.در آن خیلی از چیز ها را مبهم یا برعکس نوشته بودم...مثلا نوشته بودم انسان بمرور زمان ضعیف تر و مرعوب زمانه میشود در حالیکه خوب میدانستم بعضی انسان ها هرچه ازسنشان میگذرد با ارزش تر و عاشق تر می شوند.دفترچه یادداشت های تقلبی رازی را فاش نمیکرد...حتی راز گل سرخ را...

در حالیکه داشتم برای خودم یک فنجان قهوه درست میکردم ،بنظرم آمد صدای خنده میترائی و جست و خیز جینگیل را شنیدم...همان  گربه ای که زنگوله زیبائی به گردن دارد...

/ 32 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فری

مرسی که اومدی نادر جون عزیز[گل]

ژاله

کامنت قبلی باید خصوصی میبود.. لطفا" بعد ار خواندن حذفش کن.... [عینک]

رکسانا

کامنت خصوصی برای شما ارسال شد.

ژاله

اگر به سایت گرین بلاگ مراجعه کنی.. سرباز زمین در تاریخ 31/3 مطلبی در مورد هزینه گریه بلاگ نوشته است. درضمن لطفا"‌آدرس وب لاگ جدید را بمن بده.. یادم رفت لینکش را اضافه کنم..

لبخند

سلام....آدرس وبمو اشتباه وارد کرده بودم[چشمک]

بیتا سالک

[گل] سلام نادر جان خوب و میزونی؟ میگم هلند هم که باخت[نیشخند]

کسری

سلام دوست عزیز ممنون که حمایت کردید یه نقاضائی از شما دارم و امیدوارم سر ما منت بزارید و اون رو انجام بدید . من با تمام وجود از شما تقاضا می کنم کد لوگوئی رو که در زیر لینک های وبلاگ من وجود داره و درمورد اعتراض جهانی در تنظیمات وبلاگ خودتون قرار بدید . واقعاً می گم اینجوری کمک خیلی زیادی به بهتر انجام شدن این حرکت بزرگ می کنید . ممنون می شم ازتون و هر تقاضائی هم داشته باشید با کمال میل برای شما انجام می دهم . [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

بیتا سالک

[گل]روز مادر مبارک باد[گل] چه خوش آموخت او مــهـر و مـحبـت از اینرو کرد نامش دیار سبز جنت بـشد همـبـازی فـکر و خـیالـم بزرگ بانوی صبر و عشق و رحمت طلب نی داشت زین دنیای خاکی که خود بود گوهر صدق و حمایت بــدش تــنـهـا رفـــیق خــانـه ی دل چـه دانــا هــــمرهـی وقـت رفـــاقت نبـودم تـرس از شـام سیاهی فـروزان مشعلی در حین وحشت نخواست تنها بمانم وقت تنگی چه بی تا همدمی هنگام غربت چه خون بارید از درد فراقم نشد آگه دل من وزآن بگشوده همت به دل خشنود بود از بودن من به هنگام سحر، راز و نیازش شکر نعمت بتو گویم از عمق وجودم مبارک روز مادر، حور عفت

بیتا سالک

[گل] سلام نادر جان خوبی عزیز؟ من صبرم زیاده ها[چشمک]برای ادامه ی ماجرا بازم صبر می کنم.[نیشخند]

بیتا سالک

[گل] فقط میشه زودتر باقی این افسانه ی قشنگ رو تعریف کنی؟[لبخند][قلب][گل]