شاگردی که...

 

2q1rz9t.jpg

 

 

تصور میکردم هیچگاه دیگر به این کلبه باز نگردم...اما ای زمانه...ای زمانه... تو ازتصورات من همیشه پیشینی ...چند روزی است که اینجا هستم.سوار بر اسب خیال و در جستجوی معنا. شبدیز را به تاخت به پیش میرانم... . همچنانکه از کنار گل سفید و زیبائی می گذرم از روی اسب تا پائین خم میشوم و انرا می چینم و به بالا پرتاب میکنم....در هوا می چرخدو بصورت مکتوبی قدیمی روی میز جلوی چشمانم می نشیند...در آن چنین نوشته شده است... 

شاگردی که معنای عشق را در نیافته بود..          

سالیان سال پیش ،در ان دورانی که آدمیان به طبیعت و عشق نزدیکتر بودند ، روزی دو دوست و عارف یعنی آناندا و آپولون جوان در کنار امواج پر خروش رود نشسته و مشغول گفتگو بودند که ناگهان جوانی خشمگین با چوبدستی بلند در برابرشان ظاهر شد...         

 نامش چاروکا بود و خطاب به آپولون گفت : استاد...سخنان شما یاوه هائی بیش نبودند...شما گفتید آگر کسی را دوست بداریم ، سرنوشت نیز مارا یاری خواهد کرد ...اما دختری که او را به انداره تمام دنیا دوست داشتم مرا رها کرد و رفت. چگونه توانستید با گفتن چنین یاوه هائی مرا بیهوده امیدوار سازید...        

آپولون از این سخنان برآشفت ،چوبدست خود را برداشت و بلند شد تا پاسخ این بی ادبی را بدهد.اما آناندا قدم جلو گذاشت و در حالیکه چوبدست آپولون را پائین می آورد گفت:چاروکا ، شاید در حریم عشق نیز همین رفتار را داشتی...آیا سرنوشت هر عاشقی را باید یاری دهد؟..حتی اگر معنای  عشق را در نیافتی آیا نبایدآنرا حس کنی...آیا سرنوشت، عاشق واقعی را سرانجام نخواهد شناخت ؟...         

 چاروکا گامی عقب نهاد و گفت :استاد ،بنظر می آید این عشق و سرنوشت توانائی های زیادی را از انسان می طلبند...        

آناندا اندکی مکث کرد و سپس گفت:نه ..نه چندان زیاد ..چاروکا بپرداز به مهربانی ،ادب و صبوری..برو و به گفته هایم بیاندیش ...        

  باری دیگرنشستند وهمچنان به امواج خروشان رود گوش فرا میدادند که آپولون گفت: ولی یادم می آید که.. یک روز آرمیتا بمن گفت که عشق معنای مشخصی ندارد ...         

آناندا پاسخ داد : من هم یادم میآید که یکروز میترائی بمن گفت "آناندا،معنای عشق را ما باید  خودمان بسازیم.."         

آپولون گفت: پس چرا این را به آن جوان نگفتی..؟       

  آناندا گفت : متاسفانه ، او هنوز قادر به ساختن معنائی برای عشق نمی باشد...در ابتدای راه است..فعلا بگذار مهربانی ،ادب،و صبوری را بیاموزد..چرا که حتی برای اینها شاید نتواند معنائی پیدا کند...          

 سپس دستش  را در جیبش فرو برد تا نخ طلائی رنگی را که میترائی موهای زیبایش را با ان می بست لمس کند....

 

/ 16 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ژاله

نادر جان من منظورم این نیست که تو بد تیپ هستی یا غیره... چه ربطی داره ؟؟؟؟‌ گفتم بهت نمیاد اینطور ادبیات وارد باشی.. این که ربطی به ظاهر افراد نداره...... ممنون از اینکه میخواهی برای گربه ایرانی رای جمع کنی... یادت باشه باید از کامپیوتر های مختلف باشه تا ای پی یکی نباشه.. وگرنه حذف میشه..... بای بای.. دیشب باز نخوابیدم و امروز اصلا" حالم خوب نیست.. دیروز هم بد بود.. امروز هم بده.. دعا کن فردا بهتر باشه..[خداحافظ]

ژاله

راستی یه وب لاگ جدید درست کردم در مورد مسائل محیط زیست بنویسم.. وقت کردی سر بزن..

بیتاسالک

[گل] نادر جان سلام خوبی عزیز؟ با وبلاگ خانم ژاله آشنا شدم، واقعا برازنده ی ایشون هست که اول بشند[لبخند][گل] چون برنده هستند با چنین مطالب و عقاید خوبی که دارند. به سایت www.greenblog.ir رفتم ولی برای رمز موفق نمیشم وارد بشم[سوال] نادر جان باید چه کنم؟

مهران

درود نادر عزيز از اينكه لطف كرديد و به وبلاگم نظري انداختيد سپاسگزارم.تمام مطلابتون رو خوندم و نوشته هاتون برام جالب بودن و جالبتر طبع لطيف و رويائتون بود كه با توجه به اقتضاي شغلتون باز هم تونستيد رابطه خودتون رو باايده آل هاتون حفظ كنيد قابل تقديره. جالبترين نكته اينكه پدر وبلاگ من هم به واقع ژاله خانم هستن شاد زي

ژاله

نادر جان من الان رفتم رو سایت گرین بلاگ و لوگویی که خودشان گذاشته اند و برای اطمینان به یکی از وب لاگ ها (دکتر سپنتا)‌رای دادم.. اسم رمزو چیزی هم نخواستند.. مثل قبل بود...نمیدونم منظور تو چیه... درهرحال اگر در این مورد میخوای سئوالی کنی برام پیام خصوصی بزار که تو باکس کامنتها نره... چون ممکنه بعضی ها فکر کنند پارتی بازی شده...[چشمک]

ژاله

لوگوی رای گیری روی وب لاگ جدید من (درد دل های مادر زمین و همینطور در وب لاگ مهران هم هست) از روی آنها هم میشه امتحان کرد و در صورت مواجه شدن با مشکل را با خود فرزند ایران در قسمت کامنت هایش مطرح کنید.. حتما" راهنمائی میکنه.[گل][خداحافظ]

بیتاسالک

[گل] سلام نادر جان من منتظر میمونم[لبخند]

فريبا

صبحت بخير نادر جان خيلي راحت جلوي اسم گربه ي ايراني كليك كردم و بعد راي رو به ثبت رسوندم آخر سر هم ارا رو ديدم متاسفانه فكر نكنم شانسي داشته باشن[ناراحت]