کبوتر زیبای دیوید ناتانییل

 

مقدمه

در زندگی لحظات بسیاری را با خواندن اثار جادوئی هنری فیلدینگ ، چارلز دیکنز ، ویلیام تکری و ادگار آلن پو به زبان اصلی سپری کرده ام .نوشته زیر تمرینی است به سبک انچه از این دوستانم فرا گرفته ام...

 

 

 

کبوتر زیبای دیوید ناتانییل

 

کمی دور تر از جمعیتی که برای دیدن مسابقه کنار پیست اسب دوانی ازدحام کرده بودند ، چند میز کوچک برای مهمانان ویزه قرار داده شده بود که با یک طناب قرمز رنگ محصور میشدند.پشت یکی از میز ها که جلوتر از بقیه بود دختر بسیار زیبای دوشس دوبلازی نشسته بود.دختری که بنظر می امد این روز هاجرج سدلی یکی از  محبوب ترین جوانان محافل اشرافی لندن دل او را بدست اورده باشد.

امیلیا در حال و هوای خویش و سرگرم لذت بردن از هوای پاک بهاری بود که کبوتر کوچک و خاکستری رنگی به جائی که او نشسته بود نزدیک شد و بدنبالش نیز کودک چهار ساله ای با سر و وضعی ژولیده ولی شیرین و با نشاط که سعی میکرد کبوتر را بگیرد...

دیوید همچنان دور میز امیلیا دنبال کبوتر می دوید و با صدای شیرین و بچه گانه اش داد میزد...وایسا...وایسا فرار نکن ...بزار بگیرمت...

اما کبوتر پرزد ورفت و دیوید داشت با افسوس انرا تماشا میکرد، که امیلیا با خنده ای او را بلند کرد و روی میز نشاند و گفت : بیا اینجا ببینم عزیزم...کیک و شربت دوست داری..

دیوید کبوتر را فراموش کرد و به دوست جدید و زیبای خود و بشقاب کیک و لیوان شربت نگریست .در حالیکه مشغول خوردن کیک و نوشیدن شربت بود امیلیا نام او را پرسیدو سپس گفت: خب دیوید با کی اومدی مسابقه را تماشا کنی...

دیوید گفت : من و خواهرم گل میفروشیم ...

امیلیا گفت.. چه عالی...و بعد  پرسید...پدر و مادرت چکار میکنند ...

دیوید اخم بچه گانه زیبائی کرد و گفت :پدر و مادر نداریم...با آقای اسمیت زندگی میکنیم و گل های اونو میفروشیم...او قول داده به من یک کبوتر خوشگل بده..

همچنان که دیوید این کلمات را میگفت برای چند لحظه در چشمان زیبای امیلیا نگاه کرد ...امیلیا نیز در چشمان درشت و زیبای کودک خیره گشت ...و اینجا بود که آن اتفاق عجیب بوقوع پیوست...

 

یک جا در آسمان ، بالای ابر ها ، فرشته چاق و تپلی دفتر بزرگی را ورق زد ، عینک ذره بینی خود راقدری بالاتر نهاد و اسم آندو را در دفتر نوشت .سپس جلوی اسمهایشان آکولادی  کشید و مقابلش نوشت...یک عشق آسمانی..  

 

بدنبال این ماجرا ناگهان کبوتر سفید و بسیار زیبائی از آسمان فرود امد و روی میز بین دیوید و امیلیا قرار گرفت..

امیلیا گفت:اوه ...خدای من...این از کجا آمد...

دیوید در حالیکه کبوتر را بغل میکرد گفت : مال منه...مال منه...میتونم نگهش دارم...

امیلیا در حالیکه دورو برشان را نگاه میکرد گفت :البته عزیزم...بنظر نمیاد مال کس دیگه ای  باشه...

 

 مسابقه که تمام شد جرج سدلی که از تماشای آن فارغ شده بود از راه رسید و با دیوید اشنا شد .خواهر دیوید نیز به جمع انها پیوست و پس از دادن ادرس محل سکونتشان دیوید را همراه با کبوترش با خود برد.

 

یک جا در اسمان، بالای ابرها، فرشته ای خطاب به فرشته ای دیگر گفت ....رزا...اون کبوتر خوشگله منو ندیدی...چیه رزا...چرا من ومن میکنی...

رزا گفت : اوه مارتا...منو ببخش...اونو اشتباهی فرستادم پائین برای اون پسر کوچولو... دیوید ناتانییل...

 

واما چند هفته بعد امیلیا با جرج سدلی ازدواج کرد و مدت کوتاهی بعد دیوید را به فرزندی قبول کردند.

امیلیا خودش هیچوقت صاحب فرزندی نشد ولی همیشه این سعادت را داشت که دیوید دستانش را دور گردن او بیاندازد و بگوید...اوه ماما...ماما...تو از همه کبوتر ها خوشگلتری....

 

/ 43 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ژاله

با مطلب جدیدی در مورد صبح به خیر بروزم..

فرشیده

سلام من خواهر فری هستم چرا به من سر نمیزنی؟[تعجب]

ژاله

سلام نادر جان. یک کامنت خصوصی برات گذاشتم.

رکسانا

لطفا" کامنت ها چک شود.

زاله

نادر جان من خودم یکربع مانده به 6 رفتم سراغشان و کلی باهاشون حرف زدم و خواهش کردم دست کم هر روز ساعت 6 کار را تمام کنند (مثل بقیه ساختمان سازیها) گفتند چشم ولی تا نزدیکهای 7 هنوز این دستگاه لعنتی روشن بود... امیدوارم فردا که جمعه است بگذارند ما کمی استراحت کنیم.. درهرحال ممنون از تو.. بعد از خودم چند تا ÷سر بچه خانه مان را هم فرستادم سراغشون [نیشخند]

فریبا

سلام نادر جون... اگه وقت داشتی یه سر بزن... اپ کردم عزیزم[گل]

afshin

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] کورش تو نخواب که ملتت در خواب است ، آرامگه ات غرقه به زیر آب است ، اینبار نه بیگانه که دشمن ز خود است ، صد ننگ به ما که روح تو بیتاب است ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,, رودیم ولی همنفس مردابیم سیلی خور این زمانه کج تابیم تاریخ به زیر آب فریاد کشید کوروش تو به پا خیز که ما در خوابیم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

من+لبخند=خداوند

سلام درود لبخند[لبخند] حالتون خوبه دوست مهربونم[لبخند] ممنونم بهم سر زدین منم خوش حالم به اکسیر جوانی دست پیدا کردم بدونه این که از قبل بدونم این لبخندی که دارم ازش حرف میزنم یک اکسیر جوانی به صورت اثبات شده هستش...این لبخند یک لبخنده سادست اما تو این مدت اخیر خیلی چیز ها ازش فهمیدم یک نعمتی که شاید یادمون رفته از خدا بابتش تشکر کنیم........[لبخند][گل]

فریبا

سلاااااااااااااااااااااااام عزیز شرمنده کردی و ممنون از نظر بسیار قشنگت... همیشه بیا تنبل[گل]