رازهای آپولون-بخش دوم –تولدی دیگر

آپولون ادامه داد: یکی از چیز هائی که به انسان آرامش می بخشد احساس رشد است ، یعنی این احساس که بلحاظ فکری درباره خود و پیرامون خود چیز های جدیدتر و بهتری یاد گرفته است .احساس رشد ما را دوباره جوان و شاداب می سازد مانند آن درختی که هر بهار شاخ و برگ هایش جوانه می زنند و سبز می شوند......

زنی که دوستش دارم..... (در اینجا همه از گفته او کمی تعجب کردند و آناندا هم سرش را بلند کرد و حدس زد که منظورش میترائی است ) .....زنی که دوستش دارم در این راه به من خیلی کمک کرد چرا که هر انسانی برای رشد و احساس آرامش و اعتماد به نفس به حد اقل یک انسان دیگر نیاز دارد .زیباترین عشق ، عشقی است که با رشد همراه باشد.روزگاری که خیلی دلگیر و افسرده بودم بطرف او رفتم و او دوستی مرا پذیرفت و از او چیز های بسیاری یاد گرفتم که به من آرامش بخشید . او با صدای زیبایش و در حالیکه گربه زیبائی را نوازش میکرد رازهای بسیاری را درباره طبیعت ، حیوانات ،گیاهان،و صلح و دوستی برای من آشکار ساخت ....چشمها و گیسوان زیبایش ...(در اینجا آپولون متوجه شد که احساساتش بر او غلبه کرده اند و آناندا با لبخندی مرموز به او می نگرد)

پس به مطلب اصلی اش بازگشت و ادامه داد :او بمن گفت که رشد مانند تولدی دیگر است.....در طبیعت گیاهان ، گل ها ،حیوانات و بچه آهوان همه با هم رشد می کنند.....چه زیباست بچه آهوئی که برای اولین بار گل کوچکی را بو میکند....

آناندا آن روزی را بیاد آورد که میترائی به بچه آهو و سنجاب هائی که دورش جمع شده بودند غذا می داد.....و او گل سرخی را به میترائی هدیه کرده بود ....

/ 9 نظر / 15 بازدید
مهشید

خيلی خيلی زيبا بود. ممنون. در جواب سوال شما بايد بگم که بله من هم خودم تازگی یه گربه که یکی از دوستانم در تهران پیدا کرده بود و دوماهش هنوز نشده بود رو رفتم از شیراز به تهران و با ماشین آوردم شیراز. الان هم با من زندگی می کنه. هرکجای دنیا هم برم و گربه یا هر حیوان گرسنه و تشنه دیگه ای رو ببینم و قادر باشم سیرش کنم حتما اینکار رو می کنم واگر هم دسترسی به اب و غذا در اون لحظه نداشته باشم براش غصه می خورم و تا مدتها بهش فکر می کنم.

ژاله

بالاخره امروز موفق شدم اين نوشته زيبا را بخوانم... خيلی رويائی بود... کاش زندگی ما انسانها هم همينگونه ميگذشت...

مهشيد

ممنون دوست خوبم از اين همه لطف شما. من دکتر دامپزشک یا پرستار یا معلم نیستم گرچه عاشق همه این شغلها که گفتین هستم من گرافیست هستم و در حال حاضر مدیر یک شرکت تبلیغاتی هستم در شیراز. البته اگر روزی قرار بود شغل دیگه ای انتخاب کنم یکی از شغلهایی که شما گفتین نخواهد بود من امیدوار بودم که روزی باستان شناس بشم ولی از اونجا که رسیدن به هر هدف بالایی عرضه می خواد و من در اون حد نداشتم موفق نشدم

lone wolf

سلام به دوست خوب ومهربانم منو ببخشيد که با اين همه تاخير جواب ميدم..اين روزا حسابی گرفتار بودم وبه ندرت ميتونستم بشينم پای کامپيوتر... به هر حال از اظهار لطفت ممنونم..از خوندن مطلب جديدت لذت بردم... در مورد سئوالهات : تا جايی که من يادم مياد پارک ساعی-ملت-ارم تا چند ماه پيش قو داشتن... ولی الان رو نميدونم.البته یه قوی تنها تو قسمت پرندگان زنده موزه داراباد الان هم وجود داره... شعر فرار کن روباه رو تو سايتی که آخر همون مطلب هم اشاره کردم٬ ديدمش و متاسفانه اسمی از شاعرش نبرده بود. دقيقا نکته هم همينجاست ... انتخاب اسم دامپزشک وپزشک حيوانات خودش يه نمونه وشاهد روشن برای تفاوت ديدگاهها به مقوله حيوانات در فرهنگ (!!!) ما و اوناست!!!

يک مادر

برای اولين باره که به اينچا سرک ميکشم و از نوشته هات خيلی لذت بردم . معلومه که خيلی خوب درک ميکنی و مفهوم عشق را خوب ميشناسی . اين درک را کامل تر کن و ببين به کجا ميرسی .

ژاله

آمدم ببينم چيز جديد نوشتی يا نه ديدم خبری نيست.. ممنون از کامنت قشنگت

کيارش

سلام... ما با خواندن اين مطالبت کلی مبذول گشتيم بسيار شادمان بخش بشديم کلی فيوض برديم خوب ديگه زيادی چرت و پرت گفتم بسه برم پی کار و زندگيم خدانگهدار

بیتا سالک

بازم حکایت یک دل و دو دلبر[چشمک]

بیتا سالک

نه!!اشتباه شد........دو دل و یک دلبر[نیشخند] بالاخره نفهمیدم کدومش درسته[سوال][خنده]