معبد ببرها

 

آنچه گذشت...آناند پس از ریزش کوه و اصابت سنگی به پیشانی اش به معبدی در جنگل می رسد که پیر معبد و دختری در آن سکونت دارند...

قسمت دوم - می تیا

       در هوائی تازه و عطر آگین پرنده ای از بالای سرشان پرواز کرد...پر سفید کوچکی در نسیمی که از لابلای گیاهان جنگل عبور کرده بود به آرامی فرود آمد ... 

       دختر جوان لباس دو تکه بلند و بسیار خوش رنگی به تن داشت ولی کمرش پوشیده نبود و نسیم گیسوانش را پریشان می ساخت .آناند لحظه ای مجذوب حالت دل انگیز او شد و او را خیلی خواستنی یافت...نگاه خود را بسوی پیر معبد برگرداند.

      پیر خوش سیما گفت: این ببر ها از نوه ام می تیا بیشتر حرف شنوی دارند تا من...    

      دختر  هم اندام ورزیده و چهره آناند را دوست داشتنی یافته     بود.                             

      پیر ادامه داد...ببر که به شما آسیبی نرساند پس چگونه است که زخمی بر  پیشانی دارید . آناند دستی به پیشانی خود کشید و با دیدن آثار خون ریزش کوه را به یاد آورد.گفت...از کنار کوهی میگذشتم که سنگی به پیشانی ام اصابت کرد ...ولی چیز دیگری را بخاطر نمی آورم... .پیر گفت : بر اثر ضربه آن تکه سنگ دچار فراموشی شده اید .بعد با لبخندی افزود...نزد ما بمانید و قدری استراحت کنید ...

     گرمای نیم روز مطبوع و دلپذیر بود .در سایه درختی نشستند که ساقه ای دور آن پیچیده بود ...می تیا برایشان نوشیدنی آورد .آناند شرح داد چگونه پس از بهوش آمدن از جا بلند شده و همچنان پیش آمده بود تا به این مکان رسیده بود.                             

     می تیا گفت: از ببر ها دیگر نترسید.حالا دیگر با بوی شما آشنا شده اند...خانواده تان را هم بیاد نمی آورید . 

    آناند گفت:خانواده ای ندارم...اما چرا...خواهرم آنیا را بخاطر می آورم .می تیا با خود اندیشید ...معلوم است خواهرش را خیلی دوست دارد که اورا بخاطر می آورد ...         

     پیر خوش سیما گفت : با توجه به فاصله کوه راه  بسیار  زیادی را تا  اینجا  پیموده اید .

    پرنده برگشت و روی یکی از شاخه های درخت نشست .شروع به خواندن کرد و نغمه اش فضا را به رنگ پر های  زیبایش در آورد...سبز و سفید و طلائی و ارغوانی...

     آناند گفت : باید بروم گذشته را پیدا کنم  ...                               

                                                                                                                آنگاه  همچنان که پیر معبد و آناند سرگرم گفتگو بودند می تیا به چهره پر صلابت آناند نگریست و احساس کرد که می خواهداو را برای همیشه نزد خود نگهدارد...مانند همان ساقه ای که عاشقانه دور درخت پیچیده بود ...  

   ادامه دارد... 

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
فریبا

حالا چی می شه یعنی؟ اناند می مونه اونجا؟ والله با این تعریفایی که شما از می تیا کردین منم دلم می خواد برم اونجا بمونم [چشمک]

فریبا

ممنون که سر می زنید، بی صبرانه منتظر قسمتای بعدیشم[گل]

مرتضی نیک ژایان

سلام ممنون از محبت و حضورتون در "کافه ..." چند تایی از نوشته هاتونو خوندم و لذت بردم . ادامه داستان معبد حتما جذاب خواهد بود . شاد باشید [گل]